که روزی بنده هم آزاد بودم.

یه زمانی بود برای خودمون کسی بودیم. پامون رو می گذاشتیم تو دانشگاه با 150 نفر سلام علیک می کردیم. می شناختیم همه رو. همه می شناختن ما رو. گپ می زدیم با همه. لب حوض می شستیم. آمار می گرفتیم. آمار می دادیم. دوران خوبی بود. حیف که خیلی زود تموم شد. اومدیم یه جایی که هیچ بنی بشری نمی شناسه ما رو. تو خیابون راه می ریم با پیژامه و ککمون نمی گزه. موهای ژولیده و لباس چروک و قیافه ی له. چه فرقی می کنه آخه؟ کسی که نگات نمی کنه و اگر هم بکنه نمی شناستت و اگر هم بشناستت به ارگان داخلی سمت چپ اش هم نیست.  حالا اینا به کنار. کار می کنیم عین خر. البته بلا نسبت خر. شنبه ها و خونه اما خوبه خداییش. با لباس خواب میشینی رو مبل تمام روز. فیلم میبینی. غذا می پزی. فیس بوک چک می کنی. کسی کاری به کارت نداره. خودتی و خودت. خلاصه که نمی دونم دارم دپرس می شم یا پیر و خرفت. یا جفتش. 

/ 1 نظر / 13 بازدید
اندیشه

یه جورایی می فهمم چی میگی مطمئنم که پیر و خرفت نیستی اما اگه بخوای به خونه نشینی اینطوری ادامه بدی احتمالا بشی