بوق ٬ بوق ٬ بوق٬ بوق٬ بوق٬ ...

گوشی رو برداشت... شروع کرد به شماره گرفتن.با خودش گفت ای کاش امروز دوباره از اول شروع می شد... حس کرد می تونست اتفاقاتی که افتاده  رو عوض کنه...  تمام مدت تو ذهنش داشت داستان ها را مرور می کرد...  نه... نمی تونست بفهمه چرا ... بوق ٬ بوق ٬ بوق٬ بوق٬ بوق٬ ...

-لعنتی گوشی رو بردار دیگه!!!

بوق٬ بوق ٬ بوق ٬ بوق٬ ...

تلفن را قطع کرد...هنوز هم صدای بوقش را می شنید. در اتاقش را بست... بوق ٬ بوق ٬ بوق٬ ...دیگر با دستاش گوش هایش را گرفته بود...  بوق ٬ بوق ٬ بوق٬ ...

توی ذهنش هم صدای بوق می آمد....

*********************

پ.ن : نمیدونم از کجا اما یک متنی شبیه این رو قبلا یک جایی دیده بودم! مطمئنم! اما کجاش رو خدا داند!

/ 24 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهرنوش

اونجاش که بوق ريجکت می زنه از همه جا بدتره

ئهمشی

می شد بهتر توصیف کرد.

هادی

همیشه دوست داریم برگردبم عقب ... برای اینکه اتفاقایه بهتری بیفته ... یعنی میفته ؟ به روزم !

لادن

ترجمه می کنم! ئهمشی يعنی ميلاد!

انار

کاش امروز از اول شروع می شد.. کاش ديروز از اول شروع می شد.. هميشه همينه! خوبه می بينم که همه تو فاز عروسی مروسين!