بازی احمقانه!

 

از اینکه کسی بخواد بهم ترحم کنه بدم میاد... به نظرم آدم  خیلی باید  ضعیف باشه تا به کسی اجازه بده که بهش ترحم کنند...

امروز وبلاگ یکی از دوستان رو خوندم... می دونی چه تیپ آدمیه؟ از این هاییه که هی می خواد بگه من حالم بده و دارم می میرم و دارم شکست می خورم و الان که دارم این متن رو می نویسم دارم گریه می کنم و چشم ها و گونه هام خیسه و دارم می سوزم و   ...

واقعا از این تیپ آدم ها بدم میاد... اصلا نمی تونم حسشون کنم... می دونی همین آدمی که در موردش حرف زدم هی سعی می کنه از الفاظ یکی دیگه از دوستان هم استفاده کنه که مثلا بگه ما چقدر به هم شبیه هستیم! هر وقت اون طرف دپرس می شه این هم دپرس می شه... هر وقت اون شاد و شنگول می شه (که به ندرت این اتفاق می افته!!!) این هم خوشحال می شه! نمی دونم بقیه هم به این موضوع پی بردند یا نه.. اما از اونجایی که من با هر دوشون دوستم ، خوب می فهمم هر کدوم از این جملات به چی بر می گرده! اصلا میدونی چیه؟!؟

 من از دو رویی بدم میاد! در واقع متنفرم!

قبلا تو اعترافات شب یلدا  گفته بودم  که یکبار خودم رو عوض کردم و ... اما من هیچ وقت سعی نکردم دو رویی کنم... هیچ وقت نخواستم که دقیقا شبیه اون آدم بشم تا فکر کنه ما چقدر شبیه ایم و چقدر به هم میایم! نمونش این که با اون دوستم که به خاطرش علایق خودم رو عوض کردم 4 ساله که دوستم! و الان  خود خودمم!

 

می دونی ، من از همه ی این بازی های بچه گانه بدم میاد... من چون منم باید مثل خودم رفتار کنم... حالا هر چقدر هم که درگیر یک ماجرا باشم اما در عمق قضیه باز هم خودمم!

شاید بعضی اوقات برای رسیدن به منظورم کار هایی بکنم اما هیچ وقت خودم رو خوار و ذلیل نکردم تا حدی که مردم بخوان برام دلسوزی کنند... اگر هم زمانی بوده که نوشته هام دپرسناک بوده ، واقعا حالم اون طوری بوده...

 

پارمیدا می دونم الان به چی فکر می کنی... به حرف های اون شبم! اما باور کن من هیچ وقت دورو نبودم...

اگر هم حرفی رو اینجا نوشتم به این خاطر بوده که می خواستم چیزی رو بگم اما گفتنش از عهده ام خارج بوده!

ولی باز هم حرف خودم بوده...

 

نمی دونم می فهمید چی می گم یا نه... وقتی نمی خوای اسم ببری کار خیلی سخت می شه... چون نوشته به هر کسی ممکنه بر گرده... می دونم الان که تو داری این پست رو می خونی ، شاید فکر کنی منظورم تویی ... شاید هم فکر نکنی... اما یک نگاه به آدم های دور و برت بنداز... به اونهایی که هم من می شناسم و هم تو!

وبلاگ هاشون رو بخون. می بینی که چقدر از جملات تو استفاده می کنند! حتی در یک متن 3 بار از اسم وبلاگ تو هم استفاده می کنند با اینکه اسمش چیزی نیست که آدم همین جوری به ذهنش بیاد!!! یک ذره دقت کن! چشم هات رو باز کن!!! ببین!!! و اون وقت  می تونیم دو تایی ساعت ها  به این بازی های  احمقانه بخندیم!!!

 

 

/ 13 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سیندخت

مثلا از چه جهت؟؟؟ می شه يکيشو بگی!!!

حميدرضا

پنجم ! - مگه حالا کسی بهت ترحم کرده ؟!‌ - نه ! - خب پس چی می گی ؟! :دی

شيرين

به اين ميگن مازوخيسم که البته توی ايران خيلی هم شايعه! نمونه اش -نرگس- توی اين سريال مزخرفه بود! ضمنا من یکی که به خودم نگرفتم، چون هيچ وقت با گونه های خيس و اين سوسول بازيا، خزعبلاتمو نمی نويسم!

شيرين

اااا.... تو هم آنی؟ همين الان داشتم ميلينکيدمت

اميد

سلام لادن انتخاب واحد برای ترم جديد کردی يا نه؟راستش کاوه و کيا و مانی و ... را تا حالا بشخصه نديدم ولی می دانم پسر خاله هات هستند(پسرهای خانوم مهندس ش-ر) درست گفتم يا نه؟؟؟ راستی شاگرد اول دانشگاه شدی يا نه؟؟ فکر کنم معدل اين ترمت بالای ۱۷ درسته؟؟؟راستی مينا خانوم درسش تمام شد؟برای فوق می خوانه؟ يا مثل محمد يا مريم برای ادامه تحصيلاتش مي خواد بره لندن ؟؟؟ حنا رفت يا نرفت پيش مريم؟؟؟؟؟وااااااااي دارم لذت مي برم از پيشگويهام لادن فعلآ بای

نسیم

خب! خیلی خوب می فهمم چی ميگی!

لادن

اطلاعاتت بد نبود آقای ابراهيمی تجدد!!!!

سیندخت

سلام! در رابطه با متن آخرم که گفتی با بقيه فرق داره! از چه جهت؟ می تونی حداقل يکيشو بگی؟

اميد

سلام لادن به به !!!!!! بابا پس با هم همکار بوديم نمی دونستم تو هم مثل من پيشگويی می کنی اما شرط ميبندم کلی دنبالم بودی من چه کسی هستم و از اطلاعاتم از کجا اوردم؟؟؟درسته؟؟؟ راستی تو از کجا فهميدی من چه کسی هستم؟؟؟؟ من فکر کنم يا از ياهو۳۶۰ ام فهميدی يا از کسی سوال کردی.... بهرحال من و شما با هم از طرف مادری با هم فاميليم اميدوارم هر روز بهتر از ديروز بنويسی تا من و بقيه بچه ها از خواندن انها لذت ببريم راستی از طرف من به اقای دکتر و خانوم دکتر سلام برسون فعلآ بای

لادن

نه بابا ! خيلی هم دنبالت نگشتم! واقعا فاميل در اومديم؟!!؟ جالب بود... حالا از چه طريق فاميل ميشيم؟ خانواده ی مامانم اینها خيلی زيادن... خيلی هاشون رو نمی شناسم.