دیگه به من لبخند نزن.

بعضی وقت ها، بین اون همه شلوغی ، بر حسب اتفاق یک چیز هایی می بینی که ای کاش هیچ وقت ندیده بودی. که ای کاش بازشان نکرده بودی. نخوانده بودیشان. چیز هایی که دلت رو به رنج میارن. تنگش می کنند. انگار که می خواهند که درد بیاورند و میاورند مطمئنا هم. چند ساعت گذشته اما جایش درد می کند هنوز. فکر می کنم خوب نمی شود به این زودی ها. شاید یک ماه ، یک سال. یک عمر. بازش می کنی اما. می خوانی تا آخر. می خوانی تا بفهمی از اون همه احساس هیچ نمونده. که چقدر دوری. که چقدر احمق بودی همیشه. که حالشان به هم می خورده ازت. که لبخند می زدند و می زنند اما می خواهند نباشی. که از تو فقط حماقت رو به یاد میارن و این تنها چیزی از تو بوده که حالشون رو به هم نمی زده.  که بودنت زجر بوده و هست. اما تو اینطور فکر نمی کردی. نمی دیدی. خوب بودی همیشه. بقیه بهش می گن مهربونی. من اسمش رو می زارم حماقت. حس می کنم دلم را خنجر زده اند. تکه تکه کرده اند. دریده اند انگار. انقدر عمیق هست که از جام بلند نمی شم حتی. زخم های خیلی عمیق خوب نمی شن. تا ابد هی چرک می کنند و چرک می کنند و چرک می کنند. من هم.  

/ 1 نظر / 5 بازدید
سپیده

چند روز پیش خیلی دلم میخواست پیشت بودم خیلی دوست دارم لادن