همه چیز بد است مگر آنکه خلاف آن ثابت شود.

بعضی اوقات ناراحت می شه از حرف هام. گاهی مسخره ام می کنه حتی. بهم می گه خیلی بد بین ام به زندگی. به اتفاقات. به آینده.  به همه چی اصلا. راست می گه. خودمم می دونم. اون مشاور خنگ و قد کوتاه و موذی دبیرستان هم می دونست. هیچ وقت یادم نمی ره چقدر خجالت کشیده بودم که گفته بود بابا/مامانت رو می خوام ببینم. باید باهاشون حرف بزنم. یادم نمی ره چقدر سخت بود شنیدن اینکه تو روم و  وایساده کنار بابام بهم می گفتن آدم منفی  و بدبین ای هستم. اومده بودم بیرون از اتاق. بابام دستم رو گرفته بود. سرم رو انداخته بودم پایین. داشتیم با هم از مدرسه میومدیم بیرون که بابام دستم رو سفت تر گرفت و بهم گفت بالاخره داری بزرگ می شی. یه لبخند هم زد.  

آره. دارم بزرگ و بزرگ تر می شم هر روز. لبخند ام هم  .

/ 1 نظر / 29 بازدید
سپیده

به یادت بودم :)