۲۴/۷

6 صبح : با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار می شوی و هر چه سریعتر آماده ی رفتن می شوی.

7صبح : تک و تنها در خیابان ها منتظر می مانی شاید تاکسی ای آمد!

8 صبح : با همه ی دوست های توی دانشگاه سلام علیک می کنی و کمی از اخبار روز قبل با خبر می شوی.

9 صبح : با اینکه خیلی دلت می خواهد بخوابی اما مجبوری به حرف های استاد که یا هیجان تمام سعی می کند درسش را بدهد ، گوش بدهی.

10 صبح : خوشحالی از اینکه کلاست تمام شده و می توانی چند دقیقه در حیاط قدم بزنی و با دوستانت حرف بزنی. اما می دانی این خوشحالی به زودی تمام می شود!

11 صبح : مدام به ساعتت نگاه می کنی و منتظری تا این کلاس هم  تمام شود .

12 ظهر : به سمت بوفه ی شلوغ دانشکده می روی شاید که بتوانی یک لیوان چای برای خودت بگیری.

( البته اکثرا حل تمرین ها چنین اجازه ای به تو نمی دهند و تمام مدت 4 نمره ای که تو دستشون هست را به رخت می کشند!!!)

1 بعد از ظهر : برای رفتن به سمت کلاست آماده می شوی... اما خیلی دلت می خواهد که فقط چند دقیقه ی دیگر در حیاط بمانی.

2 بعد از ظهر : نور خورشید که از پنجره ی کلاس مستقیما روی سرت می تابد ، باعث می شود که به جز حالت خواب آلودگی ، سر درد هم بگیری.

3 بعد از ظهر : به سمت آبخوری می ری و کمی آب می خوری. بعد هم کلی آه و ناله می کنی که چرا انقدر واحد هات زیادند و چرا تو هر روز مجبوری تا 5 بعد از ظهر کلاس داشته باشی!

4 بعد از ظهر : از کلاس بیرون میای و به همه ی کلاس ها سرک می کشی و دنبال دوستانت در کلاس های دیگر می گردی.شاید که بتونی چند دقیقه ای باهاشون حرف بزنی.

5 بعد از ظهر : نفس راحتی می کشی و خوشحالی که امروز هم تمام شد و می تونی بری به سمت خونه ات!

6 عصر : هنوز تو ایستگاه منتظر تاکسی هستی و خیلی عجله داری چون کلاس بعدیت دیر می شود.

7 شب : توی کلاسی اما داری به این فکر می کنی که وقتی رفتی خونه چی کار می خوای بکنی!

8 شب :انقدر خسته و گرسنه ای که حال و حوصله ی هیچ کس و هیچ چیز را نداری.

9 شب : بعد از 15 ساعت بالاخره غذا می خوری و ماجرا هایی که توی دانشگاه افتاد رو برای بقیه هم تعریف می کنی!

10 شب : کمی تلویزیون نگاه می کنی و به همراه خانواده چایی می خوری.

11 شب : به هیچ وجه نمی شود آنلاین نشد!با خودت فکر می کنی پس چه کسی می خواهد جواب mail ها را بدهد!؟؟!

12 شب : یاد امتحان فردا می افتی و اینکه هیچی براش درس نخوندی.

1 صبح : وسایل روی تختت رو جمع می کنی تا بتونی بخوابی!

2 صبح : با کلی مکافات می خوابی.

3 صبح : مست خوابی...

4 صبح : از جات بلند می شی و ساعت رو نگاه می کنی و دوباره می خوابی!

5 صبح : کابوس اینکه امتحان فردا را بد می دهی هر 15 دقیقه یکبار تو را از خواب بیدار می کنند.

6 صبح : با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار می شوی و هر چه سریعتر آماده ی رفتن می شوی.

...

/ 25 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
(:

در ضمن دوتا يادداشتی که برای دوتا يادداشت آخرم نوشتی؛ تير تو هدف بودن...

کاکتوس

ديدی همه ميگن خوبه ! هر کس به نوعی ... آپم !

کاکتوس

خوب بريد ديگه !‌ من اينهمه خوبی راجع بهش نوشتم !!! ترديد جايز نيست ... بشتابيد ... بشتابيد ...

مارکو

وبلاگت پر از احساساته. و اما درس و دانشگاه: این نیز بگذرد. بعدش دلت براش تنگ میشه

سیندخت

من هم خسته شدم! يک ثانيه اش هم قابل تحمل نيست!

مريم

سلام. چرا اپی به من خبر ندادی؟منم آپمخوشحال میشم از دیدنت

مريم

پستت رو هم خوندم جالب بود

سمفونی مردگان

سلام ببين هميشه قرار نيست اگه از چيزی خوشت نمياد بگی که ! اينجور آدما بيمارند مثل سرما خوردگی که تو هم می گيری و آنتی بيوتيک مصرف می کني

خودت رو ناراحت نکن... يه روزی می ياد که در به در دنبال اين لحظه های سخت می گردی....می گی نه...وايستا تا ببينی

سارا

اينها همه حرف دل من هم بود ...ولی با يه سری تغييرات جزيی...