نگاه

رو به روی تو ایستادم... اما تو داری به یک جای دیگه نگاه می کنی...

واقعا تو چرا همیشه به دنیای پشت سر من نگاه می کنی!؟!؟

پ.ن : ايده اش ماله تئاتر خانواده ی تت ِ !!!

/ 46 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پارميدا

يه سؤال...تو خودت بخوای کسيو بشناسی به پشت سرش نگاه نميکنی؟؟آخه آيندش که هنوز معلوم نيستش حال هم کوتاه مدته.پس چيکار بايد کرد؟

امين

یواشکی

سلام: خوبی همسايه؟ سوالای سخت سخت مي کنی ها... من که فيلسوف نيستم يه تجربه است بايد تجربه شو داشته باشی... فقط تازگی ها سخت تر مي خندم... بدی داشتن اين تجربه اينه... راستی يه چيز شوخی چشم بند های اسبی خيلی خوبه ادم اصلن نمي تونه هيچ طرفی رو به جز روبرو نگاه کنه... فقط زشته استفاده اش واسه بشريت...

خوب اينو قبول دارم که نگاهه بايد اجمالی باشه نه اينکه همه پايه و اساسش بشه اون پس مثل هميشه باهات موافقم

لادن

اين زیريه پارميدا جون خودمه! گفتم که يک وقت فکر های اشتباه نکنيد!

شازده خانوم

راجع به تاتر خانواده تت خيلی شنيدم و خوندم اما متاسفانه موفق به ديدنش نشدم. پست کاکتوس رو خوندم.من نميدونستم برگ خشک شده کاکتوس باز هم ريشه ميده.

حميدرضا

خوب بابا ! قول ميديم از اين به بعد به دنیای جلوی سرت نگاه کنيم ! بيا آپ کن ديگه کشتی ماروووووو :دی

تراموا

اینجا چقدر ادبی- احساسی شده!

ايمن

بعضی نمک ها ارزش خوردن ندارن ، اما اونهایی رو که بخورم حتماً نمکدون برام عزیز بوده و سالم نگه می دارم ...

ايمن

نه ... علاقه ی خاصی به اين پست ندارم ... فقط اين آخرين پستيه که دارم می بينم تو بلاگت ... باقيش نيومده هنوز !