این مخ در عذاب است.

یه حسه عجیبیه. بخوام روش اسم بزارم اولین کلمه ای که میاد تو ذهنم "کرخت بودن" ـ .

انگار اصلا تو این دنیا نیستم. فیزیکی هستم ها اما حواسم یه جای دیگه است همش. یه جایی که انگار دیگه مهم نیست هیچی. نه درس، نه زندگی، نه هیچی. 

دلم می خواد برم توی دشت و دمر راه برم دم رودخونه. شاید هم اصلا دم ساحل بهتر باشه. روی شن ها لم بدم و آفتاب بگیرم و دنیا هم به هیچ جام هم نباشه. 

اصلا آدمی که دوست داشتم توی 24 سالگی باشم نیستم.  نزدیکش هم نیستم حتی. چیزی که شدم یه دختر تپل مپل و تنها که به خودش به هیچ وجه نمی رسه و یه سری طرز فکر های بی خود داره و حالا با هزار زور و زحمت یه مدرک دکترا یی هم می گیره و هر از گاه یه ساز ی هم می زنه این وسط. از خودم بدم نمی آد اما صرفا می دونم این من نباید باشم. بدترین قسمت قضیه اینه که حتی تنبلیم میاد خودم رو عوض کنم. اصلا همه ی این ها رو ولش کن. من برم حموم. 

/ 2 نظر / 11 بازدید
نگار آشنا

با سلام از شما برای مطالعه آخرین مطلب وبلاگ با عنوان "علت از لورل، معلول از هاردی"، دعوت می کنم : « ...مثلا همین آقای گوسفند را پیدا کنید و با احترام از او برای صرف نهار دعوت کنید، مطمئناً روی شما را زمین نمی اندازد...» با تشکر "نگار آشنا" : http://lahootian9257.persianblog.ir/

سپیده

وای وای وای وای ............... یعنی دقیقا من الان دو سه هفته است این طوریم !