با تریلی از روی ما می گذرد...

هفت و نیم صبح پا می شم. حموم می کنم. صبحانه ی مفصل ام رو می خورم و همزمان اخبار رو می خونم و ایمیل چک می کنم. دوچرخه زنان میرم سر کار. هشت و چهل دقیقه معمولا. کار می کنم عین خر تا شش، هفت عصر. دوچرخه می زنم بر می گردم خونه. ناهار فردا رو درست می کنم. شام هم از همون می خورم. ظرف ها رو می شورم و دور و بر رو تمیز می کنم. کارهایی که باید انجام بدم رو به لیست اضافه می کنم. برای خودم چایی می ریزم و تلویزیون می بینم. ساعت نه و نیم شده. می رم لباس هام رو عوض می کنم و آماده می شم برای خوابیدن. توی تخت یه کم با موبایلم ور می رم تا خوابم ببره. فرداش هفت و نیم صبح پا می شم. 

 

زندگی نباتی ای شده. این وسط هاش غصه هم می خورم. عین خر. که نه دوستی دارم و نه هیچی. که یهو می زنه به سرم و زمین و زمان رو نابود می کنم. که البته می ارزه به آینده اش و حداقل از خودم مطمئنم. که هیچ پروانه ای توی پیله نتونسته پرواز کنه. که من هنوز بال ندارم اما پیله ام پاره شده و دارم یخ می زنم.  که کاری ندارم جز غصه خوردن. که هی هر روز هفت و نیم صبح پا می شم....

/ 0 نظر / 18 بازدید