من هیچی نمی دونم!!!!

داشتم یک داستان می نوشتم. اعصابم خورد شد.نتونستم ادامش بدم. شاید یک روز کاملش کنم.نمی دونم...

باور کنید خیلی وقته که دیگه

من هیچی نمی دونم!!!!

 

 

 

 

/ 10 نظر / 4 بازدید
نيلوفر

اميدوارم زود زود تمومش کنی.البته بعدش منم می خوام بخونمش!

کاکتوس

خوبه که ميدونی که نميدونی ...

شيرين

حسنت به همينه که ميدونی.. جهل ساده که ارثيه انسانه... خدانکنه آدم اسير جهل مرکب بشه!

شيرين

ولی داستانتو تموم کن... دلت مياد ما نخونيمش؟!

راضيه

ای بابا من و ديگه خيلی تفاهم داريم منم خيلی وقته هيچی نمی دونم .پست جديدم پر از مزخرفه که همس حس هام بوده شدم اين تو

پارميدا

هيشکی هيچی نميدونه هرکی هم ادعا ميکنه که ميدونه بدون از درون خاليه!اتفاقاً اونايی که ميگن نميدونيم بيشتر ميدونن داستانتو زودتر تموم کن که من منتظرم خوش باشی

پارميدا

سلام گل بابا چطوری؟؟ واسه منم نيست امّا اينم يجور عيد ديگه بد نيست آدم همه جورشو تجربه کنه ايشالا که سال جديد واسه دوتامون يه سال خوب باشه واسه همه چرا واسه دوتامون؟؟؟ زودتر هم داستانتو بنويس من منتظرم سال نو تو هم مبارک باشه شاد باشی

نسیم

خب سعی کن بفهمی... چيزايی که می دونی که نمی دونی! قبل از اينکه دير بشه...

راضيه

نفهميدن بهتر از اشتباه فهميدنه.اينو مطمئنم.

سیندخت

حرف راضيه خانم رو قبول ندارم! گاهی اشتباه فهميدن يک معجزه است! به روزم! عيدت مبارک