تنها در جمع دوستان

یادمه بچه که بودم خیلی سختم بود دوست پیدا کردن. یعنی با همه دوستم می شدم اما هیچکس دوست صمیمی ام نبود. یه فازی هم بود رفتم یه مدرسه ی غیر انتفاعی. بدترین سال عمرم بود اون سال. با هیچکس که صمیمی نبودم هیچ، حتی دوست هم نمی تونستم بشم با کسی. همون شد که سال بعد مدرسه ام عوض شد.  به جز اون سال بقیه اش هرجور که بود گذشت. هرچند که هیچوقت واقعا نتونستم با دوست صمیمی های اون موقع هام صمیمی باشم. خلاصه اینا رفت تا دانشگاه. اونم نه همه ی اون چهارسال لیسانس گرفتن. یکی دو سال آخرش بود. بالاخره یکی پیدا شد که فکر می کردم دوست صمیمیمه. باهاش می تونستم از هرچی حرف بزنم و بدونم که قضاوت نمی کنه منو. لامصب خاطرات با اون دوستم انگشت شمارن. اون موقع ها دوست پسر هایی داشتم که باعث می شدن تمام وقتم رو با اونا بگذرونم. دوست پسر هایی که تک تک یک روز چمدونشون رو بستن و رفتن. بدون خداحافظی. بدون هیچ حرف و دعوایی.  این جوری شد که دانشگاه تموم شد و دوستی ها تموم تر و من افتادم این ور دنیا. اینجا دوست های زیادی دارم. از ایرانی و هندی و چینی و ایتالیای گرفته تا آمریکایی و آفریقایی و روس. ولی اون دوست صمیمی ـ دیگه نیست. یکی که بشه باهاش حرف زد نیست. احتمالا چند سال دیگه میام اینجا و می گم "یادمه بزرگ تر هم که شده بودم هنوزم خیلی سختم بود دوست پیدا کردن." 

/ 4 نظر / 14 بازدید
حسن

سلام شب به خیر دوست عزیز پیداکردن دوست هنرنیست بلکه نگهداشتن آن هنراست

حسن

آفرین یه نمونه اش است که من دوست توام

حسن

من امشب میخواستم دوست جدید توباشم اما مثل اینکه نمی خوای من دوستت باشم

محمد

سلام یادته یه بار اومدم همه نوشته هاتو خوندم اما همیشه فک می کردم تو ایرانی نگو یه جا دیگه ای منظورم دوستای خارجیته من دوست زیاد داشتم اما الان به یک انزوای خود خواسته رفتم اینجوری بیشتر دوست دارم