سه شنبه ها بلیط نصف قیمت.

الان یه فیلم دیدم به اسم "puzzled love".

خود فیلم چیز خاصی نداشت. همش داشت عشق دو تا هم خونه رو نشون می داد و رابطه های عاشقانه ترشون. این ها قرار بود برگردن سر خونه و زندگیشون بعد یک سال. خلاصه که بعد اون همه احساسات اون آخرا به گه خوردن افتاده بودن. کلا که شکی نیست که فیلم کلیشه ای بود. مخصوصا اون آخرش که الکی خوب تموم شد. که ای کاش اینطوری تموم نمی شد. کلیشه در این حد که دختره از توی هواپیما اومد بیرون و پسره هم نرفته بود با پروازش. که به هم رسیدن و بوس کردن و همه چی به خوبی و خوشی. ولی اینهاش به کنار. یک ماه قبل اینکه تموم شه همه ی این ها جفتشون نشسته بودن توی یه جای دشت مانندی. پسره هیچی نمی گفت اما دختره هی بغض می کرد و می گفت از فکر اینکه از هم جدا بشن هم می ترسه. که می خواست از یه ماه زودتر به هم بزنن. زجه می زد. می گفت هیچ راه دیگه ای تو ذهنم ندارم. من؟ من فیلم نمی دیدم که. من یاد مسیر تا دانشگاه بودم. اون وسط های شهرک غرب. یاد بام تهران. که همین جوری خیره مونده بودیم به کل شهر اول صبحی. که نمی تونستیم حرف بزنیم حتی. که اشکات قلپ ای می ریخت پایین. که دلم پاره تر شده بود. که یک ماه زودتر به هم خورد همه چی. که توی هواپیما نمی شد بگم نمی خوام. بذارین برم. که حتی خداحافظی نکردیم با هم هیچ وقت.

یک وقت هایی یه چیزهایی روی دل آدم سنگینی می کنه. که ای کاش اون ها رو تو همون فرودگاه جا گذاشته بودم، که ای کاش زندگی ام کلیشه ای تر می بود. 

/ 2 نظر / 8 بازدید
محمد

سلام انقد دوست دارم بگم گذشته ها گذشته اما لعنت به گذشته که هیچ وقت هم نگذشته "بعضی وقت ها، از دست دادن چیزی که دوستش داریم، بهتر از هرگز نداشتنشه" این یه جمله از کتاب "دختر پرتقالیه" توی این قضیه خودت رو تنها ندون همه اون گذشته بغض آور رو دارن

هدیه

ممنون به خاطره وب قشنگت.به وب تازه متولد شده ی ماهم سر بزن