...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

مسلما خودش هم نمی فهمید چه بازی احمقانه ای رو شروع کرده بود...البته شاید هم می فهمید! در این صورت خیلی رذل تر از اونی بود که تو میگفتی... همه ی اتفاقات رو 180 درجه عوض می کرد و بعد شروع می کرد به گفتن... فقط تو و اون می دونستین که جریان اصلی چیه... اما اون چنان جلوی همه داستان هایش رو با قاطعیت و ماهرانه تعریف می کرد که هیچ کس حتی به این فکر هم نمی افتاد که ممکنه داستان اصلی جور دیگه ای باشه... و تو ... تو هم می نشستی پای حرف هاش و به اراجیف های اون گوش می دادی... تنها کاری که بلد بودی این بود که خودت رو بزنی به نفهمی... هدفون بزاری تو گوش هات تا شاید نشنوی چی داره می گه... سرت رو نزدیک لیوان داغ چایی ات ببری و بزاری شیشه های عینکت بخار بگیرند... شاید که باور رو تو چشم های مردم نبینی...اما... اون هنوز که هنوزه داره به اراجیفش ادامه می ده... همین امروز برخیز...امروز زندگی را آغاز کن!  نگذار که به آرامی بمیری...
نوشته شده در چهارشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٦ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin