...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

    

تو اتاقم یک کاکتوس دارم... یکبار که من و یکی از دوست های قدیمم با هم رفته بودیم بیرون خریدیمش... دوتا عین هم ... فقط برای اینکه همیشه به یاد همدیگه باشیم...

وقتی خریدمش شاید قدش به زور به 4 سانت می رسید... و الان این کاکتوس بخشی از زندگی منه... خیلی اوقات فقط به خاطر کاکتوسم آهنگ گوش می دم...خیلی اوقات پنجره ی اتاقم رو به خاطر اون باز می کنم... پرده ها رو می کشم تا نور خورشید حسابی  بیاد تو اتاقم. روزی دو سه بار بهش سر میزنم تا مشکلی پیدا نکرده باشه... و ...

فکر کنم هفته ی پیش بود... وقتی اومدم به کاکتوسم آب بدم دستم گرفت بهش و یکی از برگ هاش افتاد... منم برگش رو تو گلدون خودش انداختم...

و این برگ توی همون گلدون خشک شد... امروز که رفتم به کاکتوسم سر بزنم دیدم از همون برگی که خشک شده بود کلی ریشه اومده بیرون و یک جوانه از خاک زده بیرون...

و این دقیقا  یعنی زندگی دوباره...

نوشته شده در چهارشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin