...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

 از شدت درد پا نمی تونست حتی یک قدم دیگه برداره... اما با این حال ادامه می داد... فقط به این دلیل ادامه می داد که جا نزده باشه

همه جا رو مه گرفته بود... به سختی جلوی پاهاش رو می دید... با این حال می رفت...یکدفعه سرش به چیزی خورد... سعی کرد جلوش رو نگاه کنه... خیلی خوب نمی تونست ببینه اما حس کرد جلوش یک دیوار کشیده شده...

با خودش گفت برای اینکه گم نشه بهترین راه اینه که بادستش دیوار رو لمس کنه و همین طور جلو بره...

خیلی راه رفت... زمان از دستش در رفته بود... اما میدونست خیلی وقت از زمانی که دیوار رو پیدا کرده میگذره...  کم کم به این نتیجه رسید که انگار این دیوار تمومی نداره...

انگار داشت دور یک دایره می چرخید...

خیلی سعی کرد از دیوار بالا بره... اما خسته تر از اون بود که بخواد این کار رو بکنه...

خودش هم نمی دونست اون طرف دیوار چه چیزی ممکنه انتظارش رو بکشه...حتی نمی دونست می خواد بره اون سمت دیوار یا نه... خراب کردن دیوار و رفتن به اون سمت دیوار در اون شرایط بهتر بود یا ادامه دادن به مسیر با وجود راهنمایی مثل این دیوار ناتمام....؟!؟!؟

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٦ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin