...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

گوشی رو برداشت... شروع کرد به شماره گرفتن.با خودش گفت ای کاش امروز دوباره از اول شروع می شد... حس کرد می تونست اتفاقاتی که افتاده  رو عوض کنه...  تمام مدت تو ذهنش داشت داستان ها را مرور می کرد...  نه... نمی تونست بفهمه چرا ... بوق ٬ بوق ٬ بوق٬ بوق٬ بوق٬ ...

-لعنتی گوشی رو بردار دیگه!!!

بوق٬ بوق ٬ بوق ٬ بوق٬ ...

تلفن را قطع کرد...هنوز هم صدای بوقش را می شنید. در اتاقش را بست... بوق ٬ بوق ٬ بوق٬ ...دیگر با دستاش گوش هایش را گرفته بود...  بوق ٬ بوق ٬ بوق٬ ...

توی ذهنش هم صدای بوق می آمد....

*********************

پ.ن : نمیدونم از کجا اما یک متنی شبیه این رو قبلا یک جایی دیده بودم! مطمئنم! اما کجاش رو خدا داند!

نوشته شده در جمعه ۸ تیر ۱۳۸٦ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin