...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

مثل هر روز وقتی جلوی مغازه رسیدم محوش شدم...ساعت ها پشت ویترین میموندم و بهش نگاه می کردم...   مدت ها بود که دلم می خواست این عروسک مال خودم باشه... انقدر دوستش داشتم که تقریبا هر شب خوابش رو میدیدم... حتی یادمه  توی عروسک بازی هام چشمام رو می بستم و تصور می کردم که عروسکی که توی دستامه همونیه که دوستش دارم...
عروسک من در مقابل بقیه ی عروسک ها خیلی ساده بود... نه می تونست آواز بخونه و نه چشمهاش رو تکون بده... اما باز هم در بین همه ی اون عروسک ها، من فقط همین یکی رو دوست داشتم ...

اون روز همسایمون من رو پشت ویترین مغازه ی عروسک فروشی  دید... ازم پرسید :

"به نظرت کدوم یکی از این عروسک ها از همه قشنگ تره!؟!؟  "  منم سریع جواب دادم : " این یکی .. " و با دستم به عروسکم اشاره کردم...

نمیدونم چی شد... تنها چیزی که یادمه اینه که فقط چند روز بعد داشتم زیر چشمی و با حسرت به عروسکم که گوشه ی اتاق دختر همسایمون افتاده بود نگاه می کردم...

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin