...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

 امشب خیلی دلم گرفته. خیلی احساس تنهایی می کنم...اصلا می دونی چیه؟! فکر کنم  دوباره  دپرس شدم...شاید هم بهش نگند دپرس بودن .اما من این احساس رو دارم.دلم می خواد یک نفر برام حرف بزنه... برام داستان بگه... از همون داستان هایی که مادر ها شب ها قبل خواب برای بچه هاشون می گن... یادمه وقتی خیلی کوچک بودم ساعت 9 شب رادیو یک برنامه داشت که داستان می گفت... نمی دونم یادتونه کدوم رو می گم یا نه... همون که در شعر آخرش می گفت :

گنجشک لالا

سنجاب لالا

آمد دوباره

مهتاب لالا

لالا لالا یی

 لالا لالا یی

لالا لالا یی

لالا لالا یی

...

بقیه اش رو هم یادم نمی اد... فقط این قسمتش یادمه.همیشه وقتی ساعت 9 می شد می دویدم و رادیو رو روشن می کردم تا داستان اون شب رو گوش کنم...

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳۸٥ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin