...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

اون روز نمیدونم یک تکه نخ از کجا به دستم رسید... اول خواستم بندازمش دور...اما بعد  با خودم گفتم شاید به یک دردی بخوره...

بعد از کلی فکر کردن تصمیم گرفتم به خاطر هر کدوم از مشکلات کوچک یا بزرگم نخ رو یک گره  بزنم.

به این صورت که برای  مشکلات کوچیک گره های کوچیک و مشکلات بزرگ گره های بزرگ .

نمی دونم چقدر گذشت که داشتم اون نخ رو به خودش گره می زدم... اما وقتی حس کردم که دیگه هیچ مشکلی به ذهنم نمی رسه ، با خودم فکر کردم حالا گره ها رو باز کنم و هر گره ای که باز شد را به این فال بگیرم که مشکلم هم حل می شه...

اول های کار حوصله داشتم و تونستم یک سری از گره های بزرگ و کوچیک رو باز کنم... بعد از یک مدت کلافه شدم... دلم می خواست همه ی گره ها رو سریع باز کنم... اما خیلی هاشون باز نمی شدند... سخت ترینشون اونهایی بودند که چند تا گره  روی هم سوار شده بودند...

به ساعتم که نگاه کردم دیدم فقط چند دقیقه بیشتر وقت ندارم...خودمم می دونستم که  یک جورایی به این بازی مسخره گیر داده بودم .

و من هی با گره ها  ور رفتم اما هر چقدر من تلاش می کردم و گیر می دادم، گره ها هم  کوچیک تر می شدند... تا جایی که چند تاشون گره کور شدند...

چند دقیقه ی بعد دیگر  فقط  من مونده بودم  و مشکلات به هم گره خورده ام...

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin