...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

آنقدر خيال بافتم كه تمام كلافهاي فكرم به لباس آرزويي در آمدند... كاش اندازه ام باشد

اول از همه بگم که من رو هادی به بازی آرزوها دعوت کرد!

خوب هر کس باید مثل اینکه باید ۵  تا از آرزوهاش رو بگه.... خوب منم می گم دیگه! البته قبلش بگم که به نظرم این بازی کاملا تقلیدی از بازی شب یلداست... ولی خوب صرفا به خاطر ادامه ی بازی می نویسم...

۱- آرزو می کنم که امسال با خوبی و خوشی تموم بشه...باور نمی کنین اگر بگم در همین یک ماه انقدر اتفاقات مختلف خوب و بد واسم افتاده که خدا می دونه!!!! (انقدر اصرار نکنید! نمی گم چی بودن! کاملا شخصی ِ !!! )

۲- آرزو می کنم که دست نوشته هام بهتر بشن... ! یک جورایی که بشه خوندشون!

۳-آرزو می کنم که بالاخره به این نتیجه برسی که کار درست رو کی انجام داد. عقل یا ...

۴-آرزو می کنم که آدم های  دور و برم باهام راحت تر باشن و  هم خودشون و هم من رو خلاص کنند! می دونی ٬ بعضی اوقات خیلی خسته ام می کنند...

۵- به عنوان آخرین آرزوم هم آرزو می کنم که همیشه این وبلاگ پا برجا بشه و من بتونم توش بنویسم و بنویسم و ... . و البته این آرزو رو واسه ی همه ی دوستان وبلاگی می کنم!

همین دیگه... ۵ تا شد ... ۵ نفر هم باید دعوت کنم!

 ۱- پارمیدا

۲- بهشته

۳- تماشا

۴- مهرنوش

۵- نسیم

نوشته شده در شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin