...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

رطوبت هوا خیلی اذیتش می کرد... اما میله های رو به روش باعث می شد به هیچ چیزآزار دهنده ی  دیگه ای فکر نکند. توی اون اتاقک تنهای تنها بود... یک باریکه ی نور از پنجره وارد اتاقکش می شد...انقدر کم بود که حتی باعث نمی شد اتاقکش کمی روشن تر به نظر برسد...خیلی وقت بود که با کسی صحبت نکرده بود... اول های کار خودش سکوت می کرد... اما تازگی ها یاد گرفته بود با خودش حرف بزنه... برای خودش خاطره تعریف کنه و گاهی هم آواز بخونه...می خواست کار جدیدی بکنه... کاری که کمی آرومش بکنه.  یادش اومد که چند روز پیش یک تکه گچ پیدا کرده بود... برش داشت... خودش رو به سمت جایی روی زمین که باریکه ی نور روشنش کرده بود کشوند... شروع کرد به کشیدن... سعی کرد شکل پیانوش رو با گچ رو زمین بکشه...

به سختی خودش رو قانع کرد که این نقاشی دقیقا همان پیانوی خودش است...

 آهنگ مورد علاقش Scott Joplin/Elite Syncopations بود.  شروع کرد به زدن پیانو.... اول کار حس کرد داره خودش رو مسخره می کنه. اما با این حال به کارش ادامه داد... دیگه  صدا ها رو هم می شنید... همین جور صدای آهنگ بود که می شنید... توی ذهنش هم صدا می اومد... حتی وقتی از باریکه ی نور هیچ خبری نبود...

دیگر هیچ چیز را حس نمی کرد جز نغمه های  سازش ...

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin