...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

از پازل خوشش می آمد...  سرگرمش می کرد... همیشه همه ی پازل ها یش را خودش درست می کرد.حتی بعضی اوقات از درست کردن پازل بیشتر خوشش می اومد تا حل کردن اونها.

دوست نداشت کسی در حل کردن پازل هاش بهش کمک کند. اگر هم کسی در این کار دخالت می کرد ، خیلی عصبانی می شد . پازل هایی که می ساخت براش تو زندگیش از همه چیز مهم تر بودند.چون پازل های او هیچکدام پازل های معمولی ای نبودند...  قطعات پازلش رو آدم هایی تشکیل می دادند که هر روز آنها را میدید... باهاشون حرف می زد و شاید ساعت ها بهشون و به حرف ها و رفتار هاشون فکر می کرد...

وقتی یکی از پازل هاش حل می شد انقدر خوشحالی می کرد که انگار دنیا را بهش دادند... اما خیلی وقت ها هم پازل هاش حل نمی شدند...ولی اون  همه ی اون پازل ها رو کنار می گذاشت تا بعدا سر فرصت روشون فکر کنه و حلشون کنه... اون خیلی به این موضوع که" زمان همه چیز را حل خواهد کرد " اعتقاد داشت... برای همین پازل هایی  که نمی تونست حلشون کنه رو می سپرد به دست زمان... شاید که بعدا حل می شدند....

اما این دفعه اتفاق جدیدی براش افتاد... وقتی داشت یک پازل رو حل می کرد دید که چند تا قطعه از پازل نیست... همه جا را دنبالشون گشت. اما نتونست پیداشون بکنه...

خیلی ناراحت بود. نمی تونست درک کنه چرا و چطور این قطعات گم شدند...

سعی کرد بقیه ی پازل را تا حد ممکن حل کند. اما هر کار کرد نتونست ... فکر اینکه پازلش هیچ وقت کامل نمی شه خیلی  آزارش می داد. نه... نمی تونست اینجوری پازل را حل کند...واقعا نمی دانست چه باید بکند... حل یک پازل همیشه نا تمام بهتر بود یا حل کردن یک پازل جدید؟!؟

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٦ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin