...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

همین  چند دقیقه قبل بود که  سارا به او گفته بود  که باید خودش را به او بشناساند...آن هم با نوشتن صفات خود بر روی برگه ای که سارا به او می دهد . این تنها شرط سارا بود. پس سارا برگه ای به او داد و کمی آن طرف تر نشست و خودش را با مجله ای سرگرم کرد. 

تصمیم خود را گرفت. می دانست باید این کار را به بهترین صورت ممکن انجام دهد. سعی کرد همه ی صفات خوب و بد خود را به یاد بیاورد تا بنویسد...شروع به نوشتن کرد. نوشت . نوشت و  آنقدر نوشت که دیگر صفحه جای سفیدی برای نوشتن نداشت...

 یکبار  از اول همه ی نوشته های خود را خواند. حس عجیبی داشت. تصمیم گرفت بار دیگر بخواند. این بار  بعضی  از جمله ها را خط زد و به جایش جمله های جدیدی نوشت. برای بار سوم برگه را از اول خواند.این بار  حس می کرد می تواند صفات خوبش را مهمتر و صفات بدش را کمرنگ تر و بی اهمیت تر نشان دهد. جمله های قبلی را پاک می کرد و جمله های جدیدی  می نوشت. صفات بدش را خط می زد و جای آن صفات خوبش را می نوشت. آرام آرام خط خوردگی ها زیاد می شدند و صفحه سیاه تر به نظر می رسید.

انقدر خط خوردگی ها زیاد شدند که حتی نوشته ها هم به سختی خوانده می شدند. سعی کرد خط خوردگی ها را پاک کند. انقدر برای پاک کردنشان  تلاش کرد که قسمتی از برگه پاره شد. اما انگار سیاهی ها قصد پاک شدن نداشتند...

برای بار چهارم و پنجم و ... نوشته هایش را خواند. تمام صفحه پر شده بود از صفات خوب که به صورت اغراق آمیزی گفته شده بودند... اما ...دیگر صفحه ی سفید وجود نداشت...

شرط را باخته بود...

 

نوشته شده در چهارشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٦ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin