...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

جلوی آینه ایستاد. مدت ها بود که خودش را آن طور که بود٬ ندیده بود.همیشه وقتی می خواست آرایش کند و یا موهایش را شانه کند از آینه استفاده می کرد. هیچ وقت سعی نکرده بود خودش را در آینه ببیند. همیشه چیزی را که  همه میدیدند می دید. موهای قهوه ای کم پشت. چشمان درشت قهوه ای رنگ و مژه های بلند .در کل زیبا نبود اما قیافه اش گاهی آرامش لذت بخشی داشت . همیشه وقتی جلوی آینه می ایستاد در حال فکر کردن به مسائلی بود که ذهنش را درگیر کرده بودند. برنامه های روزانه٬ حرف های دیگران ٬ خواب ها٬ رویاها...

ناخودآگاه وقتی از جلوی آینه ی اتاقش  رد می شد ٬ توجهش جلب شد. برای چند لحظه به خودش خیره شد. موهایش را مرتب کرد. دستی به ابروهایش کشید و عینکش را از چشمانش برداشت. زیر چشمانش کمی گود افتاده بود و لب پایینش از خشکی ترک خورده بود. به چشمانش خیره شد. خیلی وقت بود که آنها را ندیده بود. از پشت عینک هیچ وقت نمی توانست به آنها نگاه کند. انگار نگاه ها از پشت شیشه های عینک عبور نمی کنند. چشمانش نگاه عجیبی داشتند. سعی کرد بفهمد مفهوم آن چیست.مدتی گذشت اما برای آنها  غریب تر از آن بود که بتواند درک کند چه می گویند. حس کرد در چشمانش اشک جمع شده. بی اختیار بغض کرده بود. عینکش را گذاشت و از جلوی آینه کنار رفت.نه. دیگر نمی خواست خود را ببیند...

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٥ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin