...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

دیروز رفتم دانشگاه.هیچ کلاسی نداشتم.اما چند تا دلیل خوب و قانع کننده برای این کارم داشتم. اول اینکه سوال فیزیک داشتم... مینا هم چیزی یادش نمی اومد.برای همین مجبور بودم از یک سال بالایی بپرسم. دوم هم اینکه اصلا توی دانشگاه بودن خوش می گذره... فقط کافیه توی اون فضا باشی تا بهت خوش بگذره... شاید هم این به خاطره سال کفی بودنمه.. نمی دونم...شاید!!

خیلی دوست دارم یک روز برم دانشگاه و فقط بقیه رو نگاه کنم...    می دونی آدم ها خیلی متفاوتند... وقتی نگاشون می کنی تازه می فهمی واقعا خلقت این همه آدم هم کار سختیه! یعنی یکی یا باید خیلی صبر داشته باشه یا اینکه خیلی بیکار باشه که بشینه و این همه آدم متفاوت رو  خلق کنه...

نمی خوام کفر کنم و از این جور چیز ها... اما واقعا در عجبم که برای چی باید این همه آدم وجود داشته باشه؟!!

اتفاقا اگر همه مثل هم بودند خیلی بهتر بود.دلایل زیادی هم برای این حرفم دارم. مثلا

 1- لازم نبود تو مدت ها وقت صرف کنی تا یک نفر رو بشناسی و تازه بعد از کلی سال به این نتیجه برسی که هیچ کدوم چیزهایی که در مورد اون آدم فکر می کردی درست نیست!!!

2-مجبور نبودی 2 ساعت تمام برای یک آدم حرف بزنی تا بتونی منظورت رو بهش بفهمونی.. اگه همه مثل هم بودند ، در همون دقیقه ی اول طرفت می فهمید چی میگی... در واقع واقعا درکت می کرد!

3-هیچ کس نسبت به کس دیگه ای برتری نداشت... یکی باهوش نبود و یکی خنگ، یکی سالم نبود و یکی بیمار(از هر نوعی که تصورش رو بکنید!!!) ، یکی با فرهنگ نبود و یکی بی فرهنگ، یکی....

و اما مورد آخری که می گم و از همشون مهمتره!!!

4-می تونستی حدس بزنی استادت چه سوالی رو برای امتحان می خواد بده ، برای همین همیشه از گرفتن نمره ی خوب مطمئن بودی... ! مگه نه؟!؟!

خلاصه این همه حرف زدم که بگم از امتحان فیزیک  فردا خیلی می ترسم! مثل همه ی امتحان های دیگه!!!

ای کاش خدا هوشیار رو مثل من خلق کرده بود!!!!

نوشته شده در یکشنبه ٥ آذر ۱۳۸٥ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin