...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

کنج دیوار نشسته ام. سعی می کنم پشتم را کاملا به دیوار بچسبانم. سرمای دیوار به استخوان هایم نفوذ می کند.

افکار بی ربط به ذهنم هجوم می آورند. " تو روانی شدی. تو با این کارت زندگی من را نابود کردی... " 

" ای کاش زودتر می فهمیدم." ...

آرام آرام صدا هایی را در گوشم می شنوم. هر لحظه بلند تر می شوند. " باید صبر کرد.  فقط به خدا توکل کن "

" همه ی خنده هات عصبی هستند. تو مشکلات روحی روانی پیدا کردی... "  زیر لب حرف هایی می زنم. خودم هم نمی دانم چه می گویم. احتمالا حرف هایی است که مدت هاست که در گلویم مانده بودند...

ناخن شستم را می جوم. مزه ی خاصی حس نمی کنم. باز هم می جوم . انقدر می جوم تا درد بگیرد. از اطراف ناخنم خون میاید. دیگر مزه ی خون را حس می کنم. با این حال باز هم می جوم. با خودم می گویم بعد از مرگ دوباره هر دومان این مزه را خواهیم چشید. اما مگر اینجا همان جهنم نیست!؟!؟

چند لحظه بی آنکه به چیزی فکر کنم می گذرد. دیگر حتی درد انگشتم را هم حس نمی کنم.

چشمانم را می بندم. تاریکی محض را می بینم. همه ی آدم ها ، همه ی لحظات ، همه ی عمر... همه و همه  را می بینم.

حس می کنم در حال نابود شدن  هستم . هیچ شدن ، نیست شدن ، از بین رفتن.

به یاد این جمله اش می افتم که می گفت : " تو زندگی من را نابود کردی... " لبخند می زنم. به خودم می گویم

                                         " من تمام زندگی او بوده ام... "

این داستان رو که می بینید خودم نوشتم.یادمه مال  یکی از شب هایی بود که خوابم نمی برد... حدود ساعت  3.30  صبح  نوشتمش. نمی دونین اما یک مدت واقعا داشتم روانی می شدم. خیلی اعصابم به هم ریخته بود.خیلی هاتون در جریانید. خلاصه اگراین داستانه  اعصاب خورد کن بود بدونین علت داشته...

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳۸٥ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin