...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

یک انتخابات تو دانشکدمون راه انداختن برای انجمن علمی گروه علوم کامپیوتر. چند نفر کاندید می خواستن...

چند وقت پیش اومدن و به ما گفتن که هر کی می خواد بیاد کاندید بشه. یکی دوتا از بچه هامون هم رفتن و کاندید شدن. سه شنبه شب یک میل داشتم از طرف گروه علوم کامپیوتر . ازم به خاطر شرکت در انتخابات تشکر کرده بود! چهار شنبه صبح  یکی از دو سال بالایی ها (ورودی 83)  که دنبال کارهای این انتخابات هستش رو دیدم ...

جریان رو بهش گفتم. اون هم به من گفت که از قبل ثبت نام کرده بودم... حالا هی از من انکار و از اون اصرار.

امروز که  رفتم دانشگاه دیدم اسمم رو رو در و دیوار زدن به عنوان کاندید! همه ی آشنایان  هم کلی مسخره ام کردند!

خلاصه از صبح همش در حال توضیح دادن بودم که آقا به خدا من خودم کاندید نشدم و اسمم رو رد کردند و توطئه بوده و از این حرف ها...

البته نا گفته نماند بدم هم نمی آد ها ... هر چی باشه از علافی  که بهتره! اما خوب وقت و انرژی و این ها می خواد دیگه...فکر نمی کنم الکی باشه. چون حتی بودجه اش رو قبلا هم گرفتن! والا خودم هم نمی دونم چی می شه...

حالا دارم دعا دعا می کنم حداقل تعداد  رای هام خیلی کم نباشه ... فکر کن! جلوی  اون همه آدم ضایع می شی !

اون هم چه جور...

دیگه جونم براتون بگه که دلم یک مهمونی می خواد! چند وقته که هیچ پارتی ای نرفتم... دق کردم دیگه...

در این حد که امروز برگشتم به بچه ها می گم یکیتون مهمونی بگیره دیگه! آخه هیچ کی به روی خودش نمی آره که! حالا ببینیم چی می شه... خلاصه آقا اگر خواستین پارتی بگیرین من پایم!!!!

امروز از اول صبح کلی شاد و شنگولم... نمی دونم چرا! خیلی خوشحالم.همه هم بهم گفتن... تازه صبح هم خواب موندم!!!   خداییش خیلی زور داره . آدم بعد 3 روز تعطیلی مجبور شه صبح ساعت 6 پا شه تا بره  دانشگاه .. اون هم برای درس فیزیک 2! و فقط هم همین درس!!!  البته بماند با اینکه کلاسمون ساعت 10 تموم می شه هممون تا 2 دانشگاهیم. اما باز هم... دلیل نمی شه!

نمی دونین الان که فکر می کنم می بینم انقدر حرف دارم بزنم... حالا نگهشون می دارم برای روز هایی که هیچی ندارم بنویسم! بالاخره باید این وظیفه ی شرعی رو به نحو احسن انجام بدم!

پس فعلا...

نوشته شده در یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin