...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

می دونم الان از شنیدن داستان های دانشگاه ما حالتون به هم می خوره... اما به خدا کار دیگه ای که ندارم این روز ها. همش می رم دانشگاه. تصمیم هم گرفتم این ترم درس بخونم. البته می دونم که نمی تونم این کار رو انجام بدم اما خوب دیگه... فقط دارم خودم رو گول می زنم!!!!

آقا امروز چه برفی می اومد این دانشگاه... یک دقیقه بدون چتر و این جور چیز ها رفتم تو حیاط دیدم خیس خیس شدم... بد فرم شده بود... نمی دونم این آسمون هم بعضی اوقات می زنه به سرش!

امروز می دونی داشتم به چی فکر می کردم؟! به اینکه بیشتر از نصف آدم هایی که می بینی هنوز بچه اند...

سر چیز های مسخره با هم دعوا می کنند و ... نمی گم خودم خیلی حالیم می شه ها اما حداقل سعی می کنم که  یک جورایی بچه بازی در نیارم... باور کنید اگر هم قضیه ای چیزی باشه که به نظرم داره آروم آروم لوس و بچگانه می شه سریع خودم رو می کشم بیرون یا حداقل سعی می کنم عوضش کنم یا حتی تمومش کنم ... خوشحالم که تا حالا چند بار هم این حالت پیش اومده و رفتار من رو دیدین...

این حرف ها رو زدم برای اینکه امروز تو دانشگاه دیدم بین یکی دوتا از دوستان دعوا شده ... همون موقع با خودم فکر کردم که این یعنی چی؟!؟!؟ واقعا این ها چی فکر می کنند؟!؟!

 

یک چیز دیگه هم اضافه کنم ... ببینین من همیشه سعی کردم با همه خوب باشم. نمی دونم چقدر موفق شدم اما همیشه همین رو می خواستم... از روز اول هم با همه می گم و می خندم...اتفاقا گاهی زیادی شوخی هم می کنم. اما این رفتار من هیچ معنای خاصی نداره... پس خواهشا بس کنین! آدم هم تا حدی می تونه به روی خودش نیاره...

صبر من یکی مثل لیوان میمونه.. (تا حالا 600 بار این مطلب رو گفتم و باز هم نفهمیدین!) با یکی دوتا قطره پر نمی شه... اما یک موقع هم میرسه که پرپر می شه... و حتی لب ریز... اون وقت ِ که لادن دیگری در روبه روی شماست! عصبانی بشم خون جلوی چشم هام رو می گیره...بد فرم هم می شم ها... امیدوارم هیچ وقت براتون پیش نیاد!!!....خلاصه اینکه  الان صبرم پرپر شده... یک قطره یک اشاره یا یک حرف دیگه کافیه تا ...واقعا دارم میگم که  نمی خوام مشکلی پیش بیاد. گفتم زودتر بگم که بعدا نگین نگفته بودی و نمی دونستیم و از این حرف ها!

 

حالا اصلا این موضوع ها رو بیخیال... هدف اصلیم از پست کردن این مطلب این بود که چرت بودن مطلب قبل خیلی به نظر نیاد!!! البته بماند که به جز چرت و پرت این تو چیزی نمی نویسم...  

خداییش هر کی این وبلاگ رو می خونه ، بدونه که داره الکی وقتش رو تلف می کنه. مگر اینکه بدونه که مخاطبم اونه یا توی اون داستان دخیل و از این حرف ها...

 

راستی قبل از فعلا گفتن ، یک سوال دارم... من حرف های بقیه رو هم اینجا می نویسم!؟!؟ خودم که یادم نمی اد... برام خیلی جالبه که بدونم. آخه اون روز اشکان می گفت همه چی رو این جا می نویسم...واقعا  شماها هم همین فکر رو می کنید!؟!؟

 

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin