...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

امروز صبح اومدم دانشگاه. الان هم دانشگاهم. نمی دونم چرا اما امروز خیلی روز مزخرفی بود. از اولش تا الان...

اول صبح کلاس فیزیک داشتیم. استاد ِ خیلی باحاله.  ولی یک جورایی آدم احساس می کنه سر کلاس اضطراب داره.. یک جور خاصی حرف می زنه... ولی خدا رو شکر. همین که هوشیار نیست باید کلی خدا رو شاکر باشم!!!

الان تو سایت دانشکده نشستم. سارا.ق و مریم.ع و صالحه.م هم کنارم نشستند... یعنی نمی تونم به این استاد ---- یعنی پرند راحت فحش بدم!!!

فکر کنید رفته بودم دپارتمان این اساتید! بعد پرند بین اون همه آدم برگشته به من می گه بیا تو اتاقم... اولین کسی که از بچه های ما رفته بود تو اتاقش من بودم... بعد که رفتم تو اتاق برگشت به من گفت فامیلت چیه!؟!؟ بهش گفتم و بعد بهم گفت سه تا سوال امتحان دادی ٬ به ترتیب نمره هاش شدی ۰.۵ ٬ ۰.۵ و ۰.۵ !! یعنی روی هم ۱.۵ ... فکر کنید!!!

بعد برگشتم به این پرند ---  گفتم از چند نمره!؟!؟ با خودم فکر کردم حالا می گه از سه نمره یا فوقش پنچ نمره... برگشته به من می گه ۱۲.۵!!!! عمق فاجعه رو می بینید!؟!؟

۱.۵ از ۱۲.۵ !!! بالاترین نمره ی کلاسمون هم ۴.۲۵ بود... از عجایب خلقت ِ این پرند!

به قول بچه ها وقتی به دنیا اومده از دست پرستار افتاده و عقلش همون جا کف بیمارستان مونده!!!!

این جوری ها دیگه... نمی دونم برم پاچه خواری یا نه اما حس بدی دارم الان...

حالا در جریان ادامش هم قرارتون می دم. الان که این پرند --- رفته ناهار بخوره.یک ساعت پیش رفته هنوز بر نگشته...

فعلا...

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin