...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

چند وقت که شروع کردیم به تمیز کردن خونه... همیشه نزدیک عید که می شه چند تا کارگر می گیریم و می افتیم به جون خونمون. ماشالله کلی هم کار داره! الان هم کارگر داریم. داره یکی از سقف هامون رو تمیز می کنه. می دونی خیلی دلم براش سوخت.تا اونجایی که من فهمیدم  دیروز خونه ی یکی دیگه کار می کرده. شب هم تو بیمارستان مامانم اینها نوبت کشیکش بوده. آخه کارگر بیمارستان ِ . امروز صبح هم که اومده خونه ی ما . داشتم فکر میکردم چرا یکسری از  مردم ما انقدر بدبختن... انقدر که برای در اوردن چندرغاز پول باید کلی بدبختی بکشن. فقط برای اینکه جلوی خانوادش غذای حلال بزاره. واقعا  به این می گن شرف!

می دونی تو آدم های دور و برم وقتی نگاه می کنم می بینم که هیچ کدومشون چربزه ی کار کردن ندارن. اگر هم کار می کنن تفننی ِ . شاید هم به این خاطر ِ که آدمی که به نون شبش محتاج باشه ندیدم. شاید هم  نخواستم ببینم...

نمی دونم... حس خیلی عجیبی دارم. وقتی این جور آدم ها رو میبینم از خودم بدم میاد.

این همه امکانات دارم و از هیچ کدومشون استفاده نمی کنم. می دونی آدم باید طعم بدبختی رو بچشه تا بفهمه ... فقط به حرف نیست.مسلما  من خودم هم نمی فهمم... احتمالا تا آخر عمرم هم نفهمم.

می دونی وقتی آدم ها از مشکلاتشون حرف میزنن ، آدم از خودش بدش میاد. از همه چیز هایی که داره بدش میاد. می دونی حس اینکه از خودت بدت میاد خیلی افتضاحه ... داغونت می کنه... آتیشت می زنه... نمی دونم چه طوری بگم اما بدتر از اونیه که فکرش رو می کنی.

بعضی اوقات به مشکلات خودم خندم می گیره. الان فکر می کنم خیلی احمقانه هستند... واقعا یکی نیست بیاد به من بگه آخه چه مرگته...! نمی دونم. واقعا این دفعه نمی دونم...

باور کنید این دفعه نمی دونم ای که می گم با همیشه فرق داره. همیشه وقتی می گم نمی دونم یعنی اینکه نمیدونم اگر نظرم رو بگم چه اتفاقی می افته. یا اینکه نظر من فرقی نداره. پس می گم نمی دونم تا حرفی نزده باشم.یا اینکه نمی خوام حرفم رو ادامه بدم. اما الان این نمی دونم ای که گفتم واقعا به این معناست که هیچی به ذهنم نمی رسه. قادر به فکر کردن نیستم...

 

الان دارم به خودم می خندم. به مشکلاتم میخندم. به تو هم می خندم. تویی که یکی هستی مثل من !! مثل بقیه!!! تویی که این همه مسائل مختلف برای من ایجاد کردی و آخر سر هم به روی خودت نیاوردی... تویی که با گفتن فقط  یک جمله... اصلا ولش کن.اما  این رو بدون . هنوز هم دارم تاوان کاری رو که نکردم پس میدم.

چهارشنبه یکی از بچه ها حرفی بهم زد که خیلی سنگین برام تموم شد. آش نخورده و دهن سوخته...  این سوختگی بدتر ِ ... خیلی هم بدتر. روح آدم رو می سوزونه...  میفهمی چی می گم!؟!؟ نمی فهمی.چون  بزرگتر از اونی هستی که بفهمی!!

بالاخره حرفی رو که مدت ها بود می خواستم بزنم زدم. هر دفعه نوشتم رو پاک می کردم . اما این دفعه دیگه نوشتمش. برام مهم نیست چی پیش میاد. دیگه اصلا مهم نیست...

 

 

نوشته شده در جمعه ٢٧ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin