...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

امروز رفتم دانشگاه!!!! خدا می دونه چقدر منتظر این روز بودم... اما هیچ چیز اون طور که فکر می کردم پیش نرفت...

اولا که دیشب کلا 2 ساعت بیشتر نخوابیدم... نمی دونم این چه مرضی ِ که من پیدا کردم... شب که می شه خواب از سرم می پره! فکر کنین در این حد که ساعت  30 .3 صبح نشستم روی تختم و رادیو روشن کردم  و آهنگ هایی  را که خوشم میومد ضبط کردم!!!!

ثانیا صبح بدو بدو رفتم دانشگاه  و کتانفروش استاد اصول  2 اصلا نیومد! من هم یک ذره با دوستان حرف زدم و بعد هم رفتم تو حیاط...

یک نمایش نامه با خودم برداشته بودم... به اسم سه شب با مادوکس... بد نبود.در کل قشنگ بود.. البته بماند که آخر سر نفهمیدم چی رو می خواست با این حرف ها ثابت کنه اما در اون لحظات  وقت پر کن خوبی بود...

بعد هم صبا به من پیوست و رفتیم دانشگاه گردی... اصلا خوش نگذشت. ولی باز هم از هیچی بهتر بود.

بعدش هم که کلاس آزمایشگاه فیزیک داشتیم. با دو تا از ورودی های 82 هم گروه شدم... واقعا نمی دونم چرا اما فکر کردم یک ذره از بچه های خودمون دور تر باشم بهتره... تازگی ها حال و حوصله ی هیچ کدومشون رو ندارم... تصحیح می کنم. تازگی ها حال و حوصله ی هیچ کسی رو ندارم! حتی خودم!!!!

موقع برگشت هم که ایمن حال ما رو گرفت و گفت که فیزیک 2 هم با هوشیار داریم... فکر کنید! عمق فاجعه رو نمی تونین درک کنید! باور کنید نمی تونین! همه ی  بچه ها ارزشیابی این آدم رو افتضاح پر کردند که بندازنش از این دانشگاه بیرون. اونوقت....به خدا من آخر سر از دست این هوشیار و ... دق می کنم! ضد حالی ِ اساسی!!!!  ای کاش می تونستم حذف کنم این واحد مزخرف رو!

بعدش هم رفتم خیر سرم سلف! ماهی داشت... من هم که ماهی دوست ندارم ! یعنی اصلا از بوش هم بدم میاد چه برسه به بقیش! آخر سر هم از روی ناچاری رفتم اقتصاد و ساندویچ خوردم!

کلاس بعدمون ریاضیات گسسته بود... استادمون طهماسبی ِ. خیلی ها ازش بد می گفتند. البته نسیم امروز اولین کسی بود که ازش خوب می گفت. من ازش بدم نیومد. البته بماند که  هر استادی میومد فرقی نداشت... انقدر از گسسته و اینها خوشم میاد که دیگه استادش برام مهم نباشه!

البته این استاد از اون هایی ِ که صداش در نمی اد! سر کلاسش رسما خواب بودم. فقط گه گاه یک چیزی می پروندم!

کلاس بعدش هم ریاضی 2 بود باز با طهماسبی! یک ذره هندسه درس داد که باز هم از اونجایی که من خیلی دوست دارم ، کلی   ذوق کردم... خدا می دونه تو اون خواب و بیداری چه عشقی می کردم!

الان هم که اومدم خونه و باز هم تو اتاقم و پشت کامپیوتر و در حال آپ کردن وبلاگ!

می دونی  امروز رفتم دانشگاه!!!! خدا می دونه چقدر منتظر این روز بودم... اما هیچ چیز اون طور که فکر می کردم پیش نرفت...

 

    

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin