...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

امروز رفتم دانشگاه. از دانشگاه این جوری خوشم نمی آد... هیچ کس تو حیاط نبود. همه توی سایت دانشکده منتظر کامپیوتر خالی بودند. از وقتی ثبت نام ها شروع شده سایت خیلی شلوغه.خدا رو شکر ثبت نام من هم شد... 18 واحد بیشتر بر نداشتم. همه ی درس هام رو هم طوری برداشتم که شنبه ها آف باشم. ولی خداییش پدرم در اومد. دوشنبه و چهار شنبه از 8 صبح کلاس هام شروع می شه تا 7 شب! اون هم پشت سر هم... البته بماند که 3 تا 5 بیکارم اما قرار بود تو این ساعت ریاضی 2 بردارم که خود آموزش ساعتش رو تغییر داد به 5 تا 7 !!! فکرش رو بکنید! 7 شب تازه کلاسم تموم می شه... تا برسم خونه ساعت شده 8 و8.30 !!!! این ترم هم که یک ماهش تو زمستونه. یعنی تقریبا تو تاریکی محض می رسم خونه. باید برم دنبال کار کلاس رانندگی. تابستون می خواستم برم اما 18 سالم نشده بود! ( قابل توجه کسانی که من و نمی شناسن بگم که علتش اینه که چند ماه زود رفتم مدرسه... یعنی 1 سال از بقیه کوچکترم! ) اگه گواهینامه ام رو بگیرم خیلی خوب می شه.. یک ماشین هم می گیرم و بعد راحت! اما حالا کی گواهینامه رو می گیره بماند! می دونی ، تازگی ها با آدم های زیادی آشنا شدم و باهاشون حرف زدم... هنوز هم دنبال یک گروه آدم می گردم که مثل خودم فکر کنند... می دونی خیلی خیلی کم پیدا می شن! تقریبا وجود خارجی ندارند... این همه آدم می شناسم اما هیچ کس که فکر کنم یک ذره ممکنه شبیه من باشه پیدا نمی شه. خلاصه اینکه هر روز با آدم های تازه تری آشنا می شم و روز به روز هم این آدم ها از نظر کیفیت مزخرف تر می شن! بعضی اوقات به خودم و رفتار هام شک می کنم. شاید مشکل از خودمه. نمی دونم.. اما حس می کنم که سطح فکر مردم اومده پایین... یکبار نشده توی یک جمع بشینم و ببینم دارن سر یک مساله ی درست حسابی حرف می زنند. موندم واقعا همین آدم ها هستند که می خوان این کشور رو بچرخونن؟!!؟! چرا آدمی که یک ذره فکر می کنه ، یا یک ذره عمیق تر ه پیدا نمی شه!؟!؟ یا اگر هم پیدا بشه انقدر همه اذیتش می کنند و دستش می اندازن که ...؟!!؟ واقعا چرا!؟!؟ چقده حرف های نا مربوط می زنم... ذهنم الان درگیره... دارم هم زمان به کلی چیز فکر می کنم... امروز توی راه سعی کردم تمام حرف هایی که مردم تا حالا بهم زدند رو تحلیل کنم. که ببینم چرا مثلا فلانی اون روز در جواب من این رو گفت! می دونی به چه نتیجه ای رسیدم!؟!؟ به اینکه هیچ کدوم از شماها من رو نمی شناسین! شاید هم تقصیر شما نباشه. شاید من خودم رو اون طوری که هستم نشون ندادم. نمی دونم... اما من اونی نیستم که شما ها می بینید... من یکی دیگه ام.دیگه خوب یا بدش بماند!
نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin