...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

من از احساساتم کاملا مطمئنم... یعنی می تونم حتی سرشون شرط بندی هم بکنم... من پیش گو نیستم اما حس هام روخیلی  باور دارم.

می دونی خیلی اوقات هست که من یک حرف رو میزنم که مثلا قبلا حسش کرده بودم. و هیچ کس باور نمی کنه... اما مثلا یک ماه بعد واقعا اون اتفاق می افته... باور کنین راست می گم... نمی دونم خیلی ها این جوری هستند اما  واقعا نمی دونم چرا هیچ کس در اون موقع حرف من رو  باور نمی کنه...

تا حالا  به چند تاتون حرفی رو زدم و درست از آب در اومده؟!!؟ خداییش اگر به شما ها هم نگفته باشم ، سر خودم که پیش اومده... اون هم زیاد! مگه نه؟!!؟ گوریل انگوری هم یکیش!!!! مگه نه؟!؟

یادتون ِ من کی این جریان رو گفتم؟!!؟ مال 3 ماه پیش ِ!!!!

می دونی احساس می کنم چشم های آدم ها هیچ وقت نمی تونن هیچ چیز رو پنهون کنند... برای همین  هم وقتی تو چشم های کسی چیزی رو حس کنم بدون شک قبولش می کنم...

الان هم این حس رو دارم که تا چند وقت دیگه ، نه خیلی زود، یک اتفاق می افته...اون هم یک اتفاق خیلی گنده!

در مورد خودم هم هست... باور نمی کنین؟!؟ حالا ببینین!!! توش چنان گیر می کنم که به هیچ وجه راه خارج شدن ندارم!!!

از الان دارم فکر می کنم که چه برخوردی با این واقعه باید داشته باشم!!! اصلا نمی تونم هضمش کنم!!!

 اما می دونم که دیر یا زود این اتفاق می افته. اینجا نمی تونم دقیقا بگم منظورم چیه... اما اون هایی که از این حس من خبر دارند ( یعنی  منظورم کسانی ِ  که  خودم بهشون گفتم!!!) تو رو خدا به فکر چاره باشید...

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin