...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

امروز هوا خیلی  سرد بود...یک قسمت از راه رو تا دانشگاه پیاده رفتم.... حل تمرین ریاضی به درد بخور نبود...ناهار رو تو دندون خوردیم...6 تا پسر بودیم و 2 تا دختر!...ایمن(حلت فیزیک) نیومد...تنوری دندون نسبت به  بقیه ی ساندویچ هاش بهتره...دلم آهنگ سنتی می خواست...3 ساعت تمام چرت و پرت شنیدم...تلویزیون بازی والیبال نشون می داد... برای اولین بار امسال با اتوبوس تا پل مدیریت رفتم...هوشیار کلاس رو کنسل کرد... بیکار بودیم... از سال بالایی ها خیلی بیشتر از هم کلاسی های خودم خوشم میاد...از انتگرال بدم میاد...خانم ستاری برگه هامون رو صحیح نکرده بود...صبح از بی کسی دق کردم... دسته ی کیفم پاره شد...هوشیار هیچی حالیش نمی شه....همش با خودم می خوندم : پرستش به مستی است در کیش مهر...با یک بچه ی حدودا 3 ساله دوست شدم...مثل من بین اون همه آدم تنها بود...دوشنبه امتحان فیزیک داریم... تا حالا فقط 2 فصل از هالیدی رو خوندم...کار پروژمون مونده..صبح (ساعت ۷.۴۵).وقتی رفتم سایت، فقط 2 نفر دیگه بودند...سر کلاس ریاضی، فرهود همش با موبایلش سر و صدا راه می انداخت...تا بیام خونه کیفم رو به بدبختی بغل کرده بودم...از یکی از اون 6 تا  متنفرم...صبح باز هم چایی خوردم... سال بالایی ها خیلی عاقل ترند(حد اقل اینکه فکر می کنند!!!)...فرق قضیه ی واشر رو با پوسته ی استوانه ای نمی دونم...سر شهرک تاکسی برای فاز 6 نبود...فائقه خیلی پسرونه فکر می کنه..دستم با آب جوش سوخت...صبحی .سارا حالش خوب نبود...یکی داره زیرآبم رو میزنه...از آشغال(یکی از سال بالایی ها) بدم میاد...چاییم سرد شد...امروز هوا خیلی  سرد بود...

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۸٥ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin