...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

نمی دونم چی شد یک دفعه یک خاطره به ذهنم رسید اینجا بنویسم ... خداییش کلی خنده است...

یک روز حدودا ۲ ماه پیش تو دانشکده بودیم... من و فائقه تو ی حیاط مثل همیشه وایساده بودیم و داشتیم چایی می خوردیم... فرهود هم طبق معمول داشت سیگار می کشید!

نمی دونم فائقه کجا نشسته بود که پشت لباسش کلی خاکی شده بود...

بیچاره از من خواست که تمیزش کنم. من هم اول کار سعی کردم اما تمیز نمی شد...

بعد به فائقه گفتم دولا شه که بزنم پشتش شاید لباسش تمیز شه... فائقه هم دولا شد...

من هم اومدم به مانتوش بزنم که نمی دونم چرا ضربه ام یک ذره بیش از حد بود و بدجوری به فائقه خورد... و  تتقققققققققققققققققققق! خلاصه صدای  خیلی بلندی اومد...

و دقت کنید که همه ی این اتفاق ها وسط حیاط دانشکده جولوی کلی آدم رخ داد!!!

بعد ملت بر گشتن ببینن صدا از چی بود ِ که من رو دیدن با فائقه که دولا شده و دست من که آماده برای زدن فائقه بود....

وایییییییییییییییییی! نمی دونین چه خنده ای بود.. . ما سه تا که نمی تونستیم خودمون رو جمع کنیم... ولو شده بودیم وسط دانشکده و ملت هرهر به ما می خندیدن!!!

بیچاره فائقه ... هر وقت یاد این ماجرا می افتم کلی دلم به حالش می سوزه!!! چه بلا ها که من سرش نیاوردم!

واقعا جاتون خیلی خالی بود! به قول خودم تو بچگی خیلی خوش گذشت و کلی خندیدم!!!

  (البته از اونجاییکه سال هاست دارم به خاطر این تیکه کلامم توسط خانواده مسخره می شم ٬ یادمه...خلاصه این تیکه ام معروفه)

الان واقعا نمی دونم چرا این داستان رو اینجا گفتم...

نوشته شده در شنبه ٢۳ دی ۱۳۸٥ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin