...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

دارم برای خودم یک اتو بیوگرافی می نویسم ... کار جالبیه... می دونی ، وقتی داری بیوگرافی یک فرد رو می خونی ، احساساتش به طور کامل  بهت منتقل نمی شه... فکر کنم این مورد دومین فرق بیوگرافی با اتوبیوگرافی ه .

احساس خوبی دارم. البته احساسات بد هم بعضی اوقات غلبه می کنند...

من امروز دوباره سر موضوعی که در 9 سالگیم از آن ناراحت شده بودم ، ناراحت شدم. می دونم که باورتون نمی شه اگر بگم که تو چشم هام دوباره  اشک جمع شد... همون حسی که در 9 سالگیم داشتم بهم منتقل شد... انگار همین حالا دوباره این اتفاق برام افتاده!!! برام خیلی جالبه که بدونم احساسات در کجای مغز آدم قرار می گیرند...

دقیقا مثل برنامه نویسی  پاسکال که  ما  می تونیم یک زیر الگوریتم رو از کتابخونه صدا  بزنیم، فکر می کنم با مرور کردن یک اتفاق دقیقا داریم حسی که اون موقع داشتیم رو صدا می زنیم...! خیلی حس  باحالی  بود!!!

 

 

 تا یادم نرفته بگم... الان نسبت به چند روز پیش خیلی بهترم... حد اقلش احساس آرامش بیشتری می کنم...

خدا این الناز رو خیر بده... کلی کمک کرد. وقتی به  بعضی از حرف هاش  فکر می کردم دیدم راست می گه...  شاید هم در کل اون قدر چیز خاصی نگفته باشه اما در اون موقع خیلی خوب بود... باز هم به  سال بالایی ها!

از بچه های خودمون که انتظاری نمی رفت!البته بگم ، بعضی از  بچه های خودمون هم کم کمک نکردن...

 

شنبه اولین امتحانمون ِ .ریاضی !  نمی دونم چرا اصلا برای این یک امتحان استرس ندارم... واقعا که جزء عجایب خلقت ِ !!!!

نمی دونم ، شاید به خاطر اینه که دو تا امتحانی که تا حالا گرفته رو خوب دادم... مثلا این آخری رو که مطمئنم کامل می شم... استادمون هم که مثل معلم های دبیرستان صحیح می کنه... به صورت خیلی عجیبی  خیالم از این درس راحته ! البته بگم که دنباله هیچی بلد نیستم!!! یک ذره ازش  خوندم اما چیزی حالیم نشد...

 

و باز هم فعلا همین!!!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٥ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin