...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

از اینکه تا  10 روز دیگه دانشگاه نمی رم ناراحتم... قبول دارم بعضی روز ها واقعا خیلی بد می گذشت یا اینکه مجبور بودم هر روز صبح ساعت ساعت 6 بیدار شم اما در کل خیلی بهتر از خونه موندنه...

خسته شدم از اینکه شب ها تا 2 بیدار بمونم و  صبح ها 9.30 از جام پا شم! خسته شدم از اینکه روزی 40 بار آنلاین بشم و هی 360 ام رو ریفرش کنم.... خسته شدم از اینکه همه ی دوستام آنلاین باشن و بشینم باهاشون دری وری بگم... خسته شدم از کامنت های بیخود گذاشتن....واقعا  از همه ی این کار ها خسته شدم...

ولی در عین حال اصلا هم حس درس خوندن ندارم... می دونی دلم می خواد یک کار جدبد بکنم... یک کاری که برام تازگی داشته باشه ... هیچ کاری هم به ذهنم نمی رسه...

فکر کنم هفته ی پیش بود... یک شب بود که  دچار یاس فلسفی شده بودم!!! مینا کلی باهام حرف زد...(خودمونیم  در این مواقع خیلی خواهر خوبی می شه...) کلی هم راه بهم پیشنهاد کرد. اما می دونی مشکلشون چی بود؟!؟ هیچکدومشون تک نفره نبودند... برای همشون یا باید می رفتم کلاس و یا اینکه از یکی کمک می گرفتم... و بالاخره به یک نفر نیاز داشتم....

فقط یکیشون بود که به تنهایی می تونستم انجام بدم... اون ها این بود که شروع کنم به یک داستان نوشتن و اون هم داستانی که شخصیت هاش آدم های دور و برم هستند...

چند صفحه اش رو نوشتم اما می دونی مشکل چی بود!؟؟! این که من نظرات شخصی ام رو وارد داستان کرده بودم... برای کسانی که ازشون خوشم نمی اومد شخصیت های منفی و برای اونهایی هم که ازشون خوشم می اومد قهرمان ساخته بودم!!! بقیه ی آدم ها هم فقط حضور داشتند... و هیچ کار مهمی انجام نمی دادند...

تازه بماند که به نظر خودم خیلی داستان لوس و مسخره ای میزد...البته خداییش خنده دار هم بود. چون توش اتفاقاتی می افتاد که اگر طرف رو می شناختی می دیدی که اصلا بهش چنین کارهایی نمی آد ...

خلاصه اینکه اگه کاری به ذهنتون می رسه به من هم بگین... شاید برای من جدید باشه!

(اصلا حال اینکه این متن رو بخونم ببینم مشکل نگارشی داره یا نه رو ندارم... اگه مشکلی داشت به بزرگی خودتون ببخشید!)

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳۸٥ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin