...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

امروز هم مثل بقیه ی روز ها... نمی دونم چرا اما شاید بعضی اوقات انتظار های زیادی از زندگی ،از آدم ها ...  و حتی از سرنوشت! دارم.

می دونی بعضی اوقات از طولانی شدن یک ماجرا خسته می شم... بعضی مسائل انقدر طولانی می شن تا زمانی برسه که همه از وجودشون خبردار بشن و حوصله ی تو سر بره!. الان با  چند تا از این مسائل  درگیرم و انقدر باهاشون در حال کلنجار رفتن هستم که دیگه رمقی برام نمونده!!!

 

 

چرا آدم ها باید به خاطر هر کاری که می کنند ، هر حرفی که می زنند ، هر چیزی که می شنوند ، می بینند یا حس می کنند ، به مردم جواب پس بدن؟!!؟

 

 

چرا انقدر بچه های کلاسون سطحی فکر میکنن؟!؟! ( البته بیتا ، فریناز ، سارا و فروغ  این حرف ها مال امروز نیست... منظورم اینه که به شما ها مربوط نمی شه!!! :) )

می دونی  چند وقته که از گروهی که توش بودم ، خودم رو کشیدم بیرون. خداییش خیلی راحت شدم. حداقلش این بود که دیگه اعصابم خورد نمی شه!!

می دونم رو رفتار هام با فائقه هم تاثیر گذاشته اما واقعا نمی تونستم اون گروه رو تحمل کنم... البته بماند که یکیشون بچه ی خوبی بود . ولی خیلی فرقی نداشت.چون 3،4 تا آدم رو اعصاب داشت و....

 

 

چند روزی بود که رو شانس بودم... بعضی اوقات خدا یک چیز هایی رو برای آدم جور می کنه که آدم وقتی بهش فکر می کنه می بینه شاید خدا هنوز هم من رو دوست داره... البته بماند که اکثرا به این موضوع شک دارم!!

ولی خدا ، خیلی باحالی. جدی میگم...

 

 

غروب امروز رو که دیدم می دونی به چی فکر کردم!؟!؟ به اینکه اگه من 2000 سال پیش به این دنیا اومده بودم ، حتما خورشید پرست میشدم... نمی دونم این موضوع رو قبلا هم بهتون گفته بودم یا نه  اما مطمئنم که به این موضوع  کلی بار فکر کردم.آخه واقعا تا حالا خدا  چیزی به زیبایی آسمون و خورشید و ...  خلق کرده!!؟!؟

 

این رو هم بگم که آسمون پرست نداریم... مگر نه مسلما من  آسمون پرست می شدم و دست از خورشید پرستی بر میداشتم.! شاید اگه اون موقع به دنیا اومده بودم ،  خودم یک فرقه به اسم آسمان پرستان  راه می انداختم...

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳۸٥ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin