...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

تو رو خدا برای یک بار هم که شده دست از سر این ذهن من بردارید! هر روزش رو به خودتون اختصاص دادین! شاید یک روز هم بخواد پیش من باشه و به من فکر کنه!!! همه وقت هاش پره... اصلا یادمه که ذهنم چند روز پیش داشت بهم می گفت نیاز داره چند روز بره مسافرت... بهش قول دادم تنهاش نذارم! بهش گفتم که چقدر  پایم  با هم بریم...

من همیشه از سفرهای  دو نفره خیلی خوشم میومده... ذهن من هم همسفر خوبیه... خیلی باهاش خوش می گذره... من که به شخصه  کلی باهاش حال می کنم!!!

شاید باورتون نشه اما جزء معدود چیزهایی ( و کسانی )  ه که واقعا ازشون خوشم میاد...

تنها دوست خیلی خوب من ، همین ذهنمه... باور کنید!

                                        مثل اینکه باز هم دارم خل می شم ... نه!؟!؟

یک بار فریناز بهم گفت  مشکل من اینه که خیلی فکر می کنم... الان تازه دارم می فهمم چی می گه...

راست می گه ... خیلی فکر می کنم. به همه چیز. به اینکه الان که من این  رو که می گم مثلا خانم یا آقای  چه فکری می کنه... یا حتی می شینم تمام حالت های ممکن رو هم تصور می کنم... و براشون دلیل میارم و به بقیه ی ماجرا فکر می کنم... کار مسخره ایه!!! تنها خوبیش اینه که می تونی شخصیت طرف رو  تقریبا درست حدس بزنی...

آره  فریناز جون... به چیزها و کس های  کم اهمیت خیلی فکر می کنم... این موضوع  رو الان درک کردم!!

نوشته شده در چهارشنبه ٦ دی ۱۳۸٥ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin