...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشه که بخواین یک کاری بکنین اما ندونین چه جوری...

فکر کنم خلاقیتم رو از دست دادم .شاید هم نمی تونم خوب تمرکز کنم... وقتی با یک مسئله رو به رو می شم ٬ اصلا نمی دونم برای حلش از کجا شروع کنم...

یک دوست دارم که خیلی دلم می خواد کمکش کنم ٬ اما اصلا نمی دونم چه جوری... خداییش گناه داره... خیلی هم گناه داره... نباید با خودش این جوری بکنه... از اون جایی که مطمئنم که این رو می خونه دارم همین جا بهش می گم که نباید با خودت لج کنی... دنیا رو انقدر سخت نگیر... شاید الان حرف من رو نفهمی اما این رو بدون که هر چقدر دنیا رو بر خودت سخت تر بگیری اون هم زندگی رو برات سخت تر می کنه...

بدون که همیشه من و امثال من زیادند که شاید نتونن اونقدر که می خوای درکت کنن اما تا حدودی خبر دارن که داری چه عذابی می کشی... ولی من به شخصه تا اون جایی که می تونم و در توان دارم کمکت می کنم..خلاصه اینکه  رو من می تونی حساب باز کنی...

***********

امشب عروسی دعوتیم ... نمی دونم چرا اما واقعا حس رفتن ندارم...(آخه از این عروسی هاست که تو تالار میگیرن و  زن و مرد جدا ست...و البته  همه هم از قبل  می دونن که اصلا بهشون خوش نمی گذره!!!)خلاصه  از صبح  که پا شدم فقط کارهای این عروسی رو کردم...  کلی هم تو آرایشگاه الاف شدم...

الان که دارم فکر می کنم می بینم این آقایون هم برای خودشون راحت می چرخند ها!!! فوق فوقش صبح ها ریششون رو می زنند که اون هم ماشا... این روز ها به اسم مد و ... نمی زنند و به قول خودشون مدل می دن!!!!

فکر کنم دیگه دارم خیلی دری وری می گم... می دونی هر چی به ذهنم میاد می نویسم ٬ اصلا هم فکر نمی کنم حالا اینی که دارم می نویسم خوبه یا نه...سعی هم نمی کنم که متنی که می نویسم مفهوم داشته باشه... می دونی اصلا آدم بعضی اوقات نیاز داره چرت و پرت بگه!!! مگه نه؟!؟! به هر حال دیگه شما به بزرگی خودتون ببخشید!!!

نوشته شده در جمعه ٢٤ آذر ۱۳۸٥ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin