...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

باور کنید من انقدر ها هم که به نظر می رسه دپرس نیستم... یعنی شاید حتی به جرات بتونم بگم که اصلا دپرس نیستم... اما می دونی٬ بعضی اوقات دل آدم می گیره...

و مشکل من این بود که هر وقت دلم می گرفت ٬ می اومدم و این وبلاگ رو آپ می کردم...

برای همین هم هست که همش در حال ناله و گریه و ... هستم!!! طوری که هر کی که من رو نشناسه فکر می کنه من یک آدم روان پریش و ... هستم!!!

من در این ۱ ماه گذشته٬ خیلی حالم خوب نبود... خودم هم خیلی خوب متوجه بودم... اما به خدا  از دست من هیچ کاری بر نمی اومد... البته  به جز آپ کردن این وبلاگ که حد اقل کمی آروم ترم می کرد.

نمی دونم چرا اما امروز خیلی بهتر شدم... احساس رهایی میکنم... احساس شادی از درون... به هیچ کس و هیچ چیز(تا اونجایی که من خبر دارم!! ) هم ربطی نداره... ((محض احتیاط گفتم  که سوء تفاهمی برای کسی پیش نیاد...))

خوشحالم که این اوضاع وحشتناک و اسفناک تموم شد.... تو بد مصیبتی افتاده بودم...

حالا دارم تازه تازه می شم خودم! دقیقا همون آدم خل و چلی که بودم!!!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٥ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin