...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

خودم هم نمی دونم  دارم چی کار میکنم... فقط دارم دعا دعا می کنم که اشتباه نکرده باشم...

این روز ها کار های عجیبی ازم سر می زنه... می دونی انگار خودم نیستم... انگار دارم نقش بازی می کنم... بعضی اوقات حتی احساس پوچی هم می کنم...

هر کس که من رو بعد از یک مدت طولانی می بینه بهم می گه که خیلی فرق کردم...

خودم هم می دونم... به صورت بسیار وحشتناکی احساسش می کنم... وقتی عقایدم ٬ حرف هام ٬ کار هام و ... رو مرور می کنم احساس می کنم این من نیستم...

در حال حاضر هیچ کاری نمی کنم... حداقل قدیم ها یک کاری می کردم... انقدر الاف نمی گشتم...الان که نگاه می کنم می بینم ویولونم که یک گوشه افتاده خاک می خوره٬ کتاب های زبانم هم مدت هاست که ورق نخورده...هنوز کاست های خانم ملکی روی دراور م مونده٬ به جای اینکه گوش بدم فقط گه گاه نگاهشون می کنم!!! اتاقم همیشه کثیفه... باید هر روز مرتبش  کنم !! تمام کتاب هایی که شروع به خوندنشون کردم نصفه کاره موندن ... روز هایی هم که باشگاه میرم ٬ فقط به خاطر احساس انجام وظیفه میرم...  می دونی احساس می کنم فقط دارم وقت خودم رو تلف میکنم... تو خونه که درس نمی خونم...همین الانش هم کلی درس رو سرم تلنبار شده. تو دانشگاه هم که سر کلاس به زور می رم... وقتی هم که سر کلاسم ٬ حتی یک ذره هم به حرف های استاد ِ گوش نمی دم...

فکر کنم دارم آروم آروم دارم به پوچی محض میرسم... تو رو خدا هر کی کاری از دستش بر میاد ٬ کمک کنه... همین جوری پیش بره ٬ یا روانی می شم یا اینکه یک بلایی سر خودم میارم... باور کنید جدی می گم!!!

...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٥ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin