...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

دیشب رفتیم تئاتر ... سمفونی درد... بد نبود. شاید برای من و هم سن های من یک ذره سنگین میزد... اما در کل به قول مینا نمایش نامه نویسش مشکلات روحی و روانی داشت...

بهتون هم پیشنهاد می کنم برید و هم پیشنهاد می کنم نرید... آخه بستگی به نوع آدمش داره...  ولی در کل دیدنش بهتر از ندیدنشه...

از  پس پریشب تا حالا دارم به این موضوع فکر می کنم که  تا حالا برای شما  پیش اومده که ببینید  بعضی چیز ها دقیقا بر خلاف اون چیزی که فکر میکنید پیش میره؟!؟ من که در این هفته ی گذشته ۴ تا از این اتفاقات برام افتاده... اون هم ۴ تا از  گنده هاش!

والا خودم هم موندم چی کار کنم... همه ی این ها یک جور حال گیریه... اصلا همه ی آدم ها ( شاید همه هم نه، اما بیشترشون!!!) خلق شدند که حال تو رو بگیرند.. حتی احساس می کنم خدا  هم می خواد حاله من رو بگیره...اون هم بدفرم!!! 

ولی  خودمونیم...این جوری هم زندگی بد نمی شه. همش آدم در هیجان به سر می بره!!! همش داره سورپریز میشه...  به هر چی که توجه نمی کنه، سرش میاد و برای هر چی که برنامه ریزی می کنه ، به صورت خیلی جالبی به کل از داستان زندگیش کنار میره!  بعد از این ماجراها من که همش منتظر یک اتفاق جدید و هیجان انگیز دیگه هستم...

به نظرتون ۵ امیش  چی میتونه باشه!؟!؟

نوشته شده در جمعه ۱٧ آذر ۱۳۸٥ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin