...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

یه حس هایی هست که فکر می کنی تموم شدن. دیگه بر نمی گردن. که گذشت اون روز های خوب. اما یهو میبینی بعد مدت ها، که اونم نه یه ذره و دو ذره ، که بعد ۵،۶ سال یهویی میان سراغت باز. که یهو باز ته دلت غنج می ره. که لپ هات هنوز هم گل میندازه. که می شی همون دختر ۱۹ ساله ای که شب ها خوابش نمی برد و ساعت ها همش خیال بافی می کرد. ولی ۱۹ سالگی کجا و ۲۶ سالگی کجا. ۱۹ سالم که بود حس می کردم دنیا مال منه. که هرکار بخوام می تونم بکنم. کافی بود یکم تلاش کنم. بس که سقف آرزوهام کوتاه بود. هست نوشته هام تو همینجا. قانعیت و دلخوشی هام هم همینجا ثبت شده. بچه بودم خیلی. اما  الان؟ الان شدم ۲۶ ساله. خیلی محتاط تر و خیلی دلخورتر از این زندگی. چون که می دونم بعضی چیزها دیگه دست من نیست. که من می خوام اما نمی شه. که نباید بشه. که این عقل ِ ناقص هم می فهمه که دل ِ دیگه داره فقط چرت و پرت می گه و به هر دری می زنه. که الکی بهونه می گیره. اصلا می دونی چیه؟ همش تقصیر تنهایی ِ . آدم ها نباید خیلی تنها بمونن. عجیب غریب می شن.  دیگه نمی شه فهمیدشون. ناامید می شن از همه چی. همش خرده می گیرن از روزگار. از تنهایی. یادشون می ره خاطرات خوب رو. روز های خوب رو. یادشون می ره صورتشون می تونه قرمز هم بشه. قلبشون تند هم می تونه بزنه. شب ها تا آدم رفت تو تخت نباید بخوابه. اصلا به کل یادشون می ره حس های خوب رو. کی می دونه حالا؟ شاید هم عاقل می شن آدم ها. شاید هم واقعا اون حس ها دیگه هیچ وقت بر نمی گردن. شاید اصلا دیگه با اینکه دست یکی رو بگیری هیچوقت نتونی بری رو ابر ها. شاید دیگه ابری نیست اصلا. هیچوقت نبوده. شاید باز هم قراره آخر داستان فقط تنهایی بمونه واسه آدم و بس.

نوشته شده در شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٤ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin