...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

یه جورایی ته دلم می خواست که این بشه. یعنی وقت گذاشتم واسش. انرژی هم. نشد. نمی شه. نمی دونم چرا ول نمی کنم برم به زندگی ام برسم. زندگی ندارم آخه که. حال و احوالم هم خیلی میزون نیست کلا. دوست و رفیق هم که گور بابای همشون. رفاقت ها خود لجن. چشمام و بستم و رفتم. به درد مفت نمی خورد. دیگه مثل قدیما نیست. زور می زنم تموم شه. باید بشه. زور می زنم ولی. یه وقتایی انقدر فشار میاد که می خوام سر بزارم به بیابون. نمی زارم ولی. دیگه اصلا نمی دونم دیگه. ای کاش حداقل این یکی می شد. می دونم نمی شه. اما زور می زنم. هر روز. شاید شد. 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin