...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

می شینم رو صندلی و فقط نگاه می کنم. با حوصله گوجه ها رو خرد می کنه. دو تا ظرف از کمد در میاره, می شوره و می زاره خشک بشن. تخم مرغ ها رو هم می شوره دونه دونه. یاد بابام میافتم که همیشه می گفت بعد دست زدن به تخم مرغ دست هات رو حسابی بشور که حصبه نگیری. نون لواش خریده. میزاره رو میز. شکلات رو هم. می گه میدونم تو املت دوست داری. می خوام واست گوجه تخم مرغ درست کنم. می گه نه قارچ دارم نه فلفل سبز نه آواکادو. اما گوجه تخم مرغ هام خوبه. می خوام دست پختم رو بخوری.  نمی خواد کمکش کنم. قبل اینکه زردچوبه بزنه می پرسه ازم. اصلا همه کارش رو با دقت عجیبی انجام می ده. می خواد مطمئن باشه که گوجه تخم مرغ اش رو دوست دارم. رنگ خوبی داره. چایی هم آماده است. نور آفتاب هم هست. من اما فقط نگاش می کنم. این بهترین اتفاق زندگی این روزهامه. 

نوشته شده در چهارشنبه ۳ مهر ۱۳٩٢ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

به این نتیجه رسیدم که انگار شخصیتا خیلی مثبت ام. یعنی نمی دونم اسمش رو چی می شه گذاشت راستش. 

نوشته شده در چهارشنبه ۳ مهر ۱۳٩٢ساعت ٥:٢٥ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin