...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

الان یه فیلم دیدم به اسم "puzzled love".

خود فیلم چیز خاصی نداشت. همش داشت عشق دو تا هم خونه رو نشون می داد و رابطه های عاشقانه ترشون. این ها قرار بود برگردن سر خونه و زندگیشون بعد یک سال. خلاصه که بعد اون همه احساسات اون آخرا به گه خوردن افتاده بودن. کلا که شکی نیست که فیلم کلیشه ای بود. مخصوصا اون آخرش که الکی خوب تموم شد. که ای کاش اینطوری تموم نمی شد. کلیشه در این حد که دختره از توی هواپیما اومد بیرون و پسره هم نرفته بود با پروازش. که به هم رسیدن و بوس کردن و همه چی به خوبی و خوشی. ولی اینهاش به کنار. یک ماه قبل اینکه تموم شه همه ی این ها جفتشون نشسته بودن توی یه جای دشت مانندی. پسره هیچی نمی گفت اما دختره هی بغض می کرد و می گفت از فکر اینکه از هم جدا بشن هم می ترسه. که می خواست از یه ماه زودتر به هم بزنن. زجه می زد. می گفت هیچ راه دیگه ای تو ذهنم ندارم. من؟ من فیلم نمی دیدم که. من یاد مسیر تا دانشگاه بودم. اون وسط های شهرک غرب. یاد بام تهران. که همین جوری خیره مونده بودیم به کل شهر اول صبحی. که نمی تونستیم حرف بزنیم حتی. که اشکات قلپ ای می ریخت پایین. که دلم پاره تر شده بود. که یک ماه زودتر به هم خورد همه چی. که توی هواپیما نمی شد بگم نمی خوام. بذارین برم. که حتی خداحافظی نکردیم با هم هیچ وقت.

یک وقت هایی یه چیزهایی روی دل آدم سنگینی می کنه. که ای کاش اون ها رو تو همون فرودگاه جا گذاشته بودم، که ای کاش زندگی ام کلیشه ای تر می بود. 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

نمی دونم قضیه پیدا شدن عکس ها بعد این همه مدته یا به هم ریختگی اوضاع و احوال روحی خودم. خلاصه هر چی که هست انگار من دوباره دارم تو قدیما زندگی می کنم. 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

درسته این تنهایی خیلی داره فشار میاره اما من برای تنها نبودن حاضر نیستم کسی رو معطل خودم کنم. اگر عاشق نباشم میام بیرون. اگر اون طوری که می تونم عشق بورزم نباشم و حس کنم دارم کم میزارم میام بیرون. آدم ها الکی نیستند. من هم الکی نیستم.

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

دلم می خواد ویولن بزنم. خفن. پیانو بزنم. آهنگسازی هم با خودم و ضبط کنم. حتی بخونم گاهی اون وسط هاش. 

دلم می خواد نویسنده باشم. داستان کوتاه بنویسم. یهویی مثل رسول یونان معروف شم. ملت با نوشته هام عاشقی کنن. تخلیه کنم خودم رو تو کلمات.

دلم می خواد مخترع/کاشف باشم. از اون مدل هایی که حس کنم به درد این دنیا می خوردم حداقل. بی خود به دنیا نیومدم و جای یه بهتر از خودم رو نگرفتم.

دلم می خواد یه جور دیگه ای بود ظاهر ام. از اون ها که هی هر روز یکی بهم با طعنه نگه چاقی. که خودم جلوی آینه از خودم بدم نیاد. که صورتم جوش نمی زد. که موهای جلوی پیشونیم انقدر نریخته بود. 

دلم می خواد یکی بود که می فهمید من رو. خودم رو. که نخوام واسش توضیح بدم حس هام رو هی. که وقتی می دیدمش دلم هری می ریخت پایین و قلبم تند تند می زد. که شب ها قبل خواب باهاش حرف می زدم  و به فکرش می خوابیدم.

دلم می خواد انقدر تنبلی نمی کردم. صبح ها زود پا می شدم و ورزش می کردم. به خودم و سر و صورتم می رسیدم. می رفتم سر کار و از هیچ کس هم نمی خوردم. بس که اعتماد به نفس بیشتری داشتم. که میومدم خونه و غذا می پختم برای مخاطب خاص نداشته و با هم شب ساز می زدیم و کتاب می خوندیم و بحث های علمی می کردیم. که شب معاشقه می کردیم و بیشتر از حرف زدن حس می کردیم. شب هم انقدر ستاره ها رو نگاه می کردیم تا خوابمون ببره.

دلم می خواد این ها رو و این ها من نیستم. 

نوشته شده در دوشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin