...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

یه زمانی بود برای خودمون کسی بودیم. پامون رو می گذاشتیم تو دانشگاه با 150 نفر سلام علیک می کردیم. می شناختیم همه رو. همه می شناختن ما رو. گپ می زدیم با همه. لب حوض می شستیم. آمار می گرفتیم. آمار می دادیم. دوران خوبی بود. حیف که خیلی زود تموم شد. اومدیم یه جایی که هیچ بنی بشری نمی شناسه ما رو. تو خیابون راه می ریم با پیژامه و ککمون نمی گزه. موهای ژولیده و لباس چروک و قیافه ی له. چه فرقی می کنه آخه؟ کسی که نگات نمی کنه و اگر هم بکنه نمی شناستت و اگر هم بشناستت به ارگان داخلی سمت چپ اش هم نیست.  حالا اینا به کنار. کار می کنیم عین خر. البته بلا نسبت خر. شنبه ها و خونه اما خوبه خداییش. با لباس خواب میشینی رو مبل تمام روز. فیلم میبینی. غذا می پزی. فیس بوک چک می کنی. کسی کاری به کارت نداره. خودتی و خودت. خلاصه که نمی دونم دارم دپرس می شم یا پیر و خرفت. یا جفتش. 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

آقا جان مشکل اینجاست که وقتی از شکست خوردن می ترسی دیگه ریسک نمی کنی. هرچند خیلی کوچیک.  

بچهتر که بودم دلم نمی خواست برم خرید کنم تنهایی. می ترسیدم اشتباه خرید کنم یا سرم رو کلاه بزارن چون بچه ام. اگه یکی دیگه باهام بود اما اوکی بود. فکر می کردم خب اون ها حواسشون هست اگه من اشتباه کنم. البته  باز هم شیرینی زبون رو ده برابر قیمت واقعیش می خریدم و نمی فهمیدم.

دیگه مثلا یادمه یه کلاس زبان تو کانون می رفتم وقتی 14 سالم بود. کلاس در مورد بیزنس بود به زبان انگلیسی. به همین مسخرگی. همه ی آدم های کلاس بدون اغراق 40،50 سالشون بود و من بعد مدرسه با لباس مدرسه و مقنعه ی لجنی رنگ می رفتم سر کلاس.  یه روز استاده گفته بود یه نامه بنویسیم و مثلا به رئیسمون توضیح بدیم که ماشین حساب شرکت رو گم کردیم و یکی دیگه می خوایم. ولی خب باید در کمال پاچه خواری این کار رو می کردیم. من هم به طبع با همون مغز بی مغزی ـ 14 سالگیم انشا نوشته بودم. سر کلاس استاده گفت برم پای تخته و بخونم. وقتی خوندم خندید و گفت از اول بخونم. این کار رو سه بار کرد. من نمی فهمیدم به حرفش گوش بدم یا برم بشینم. جلوی کلی آدم مسخره ام می کرد. همین شد که کلاس که تموم شد زار زار زدم زیر گریه و تو خیابون انقلاب کلی راه رفتم برای خودم. دیگه هم پام رو تو اون کلاس نذاشتم.

ممکنه الان بخندین به مسخرگی داستان ها. بگین این اسکل دیگه کیه. اما این طور اتفاق ها واقعا من رو له کرده هر از گاه. توی کلاس ویولن. توی پرزنت کردن کارم. توی رابطه با دوستام. تو خیلی چیزها. و من هنوز که هنوزه تمومشون رو یادمه. با جزئیات کامل. بسکه نشخوار کردم تو خودم اون لحظه ها رو.

این پست ماله اینه که بگم من می دونم مشکل چیه. من از ندونستن می ترسم. من از اشتباه کردن می ترسم. من می ترسم از اینکه جلوی جمع تحقیر بشم. من شکست خوردن برام خیلی گرون تموم می شه. این ها رو نمی گم که نقطه ضعف دست کسی بدم. می گم که خودم یادم بمونه که می دونم مشکل چیه. که دلم می خواد درست شم. که نباید انقدر نازک باشم. که دیگه وقت پوست کلفت شدنه. 

نوشته شده در دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin