...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

اولین بار از کلید در خونه شروع شد. پنجم دبستان بودم. نمی دونم چی شد اما یهو یه روز دیگه نبود. بعدیش هم همین دو سال پیش بود. موبایلم. دستم بود. شب بود. چهار تا ''دوست'' دور هم بودیم. اومدم بیام خونه دیگه نبود. امروز اما شاید حتی مهم هم نباشه اصلا که کی و کجا گم شده. شاید حتی فردا بفهمم که گم نشده بوده هیچوقت. اما مهم اینه که من یه جایی گم شدم. یه جایی بین افکار و سرکوفت و پشیمونی و پریشونی. 

نوشته شده در دوشنبه ٥ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin