...خیال

! مي خواستم بی خیال زندگی کنم،خیالت نگذاشت

شب بود. بودم. هستم. نیست.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

یه روز از خواب پا می شی میبینی خودت رو هم دیگه نمی شناسی. 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

قضیه نمی دونم چیه اما یهو همه ی دوست پسرهای سابق یادت می افتند. یهو تو یه هفته همه ی پسرهای مجرد بهت پیشنهاد دوستی می دن. یهو همه ی آدم های دنیا تنهات می زارن. یکی به من بگه این یهو ها رو کی تنظیم می کنه؟ 

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٢ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |

باید تو زندگی همه ی ما ها یه بار پیش بیاد. یعنی انگار که شرط لازمه برای اینکه آدم خودش رو بشناسه . که یکی بیاد تو زندگیت. خیلی ظریف و طبیعی. همه چی خوب و گل و پروانه و دشت و دمر. بعد یه مدت بیاد بشینه رو به روت و بهت بگه تو خوبی. خیلی هم خوبی. من هم خوشم میاد ازت. عاشقتم حتی. ولی تو جایی تو زندگی من نداری.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط لادن نظرات () |

Such a lonely day 

and it's mine

the most loneliest day of my life

...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٢ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ توسط لادن نظرات () |


Design By : Night Skin